انقلاب كه شد، عمو جون 53 سالش بود. مجرد، پولدار، بدون دين و ايمون درست و حسابی، تنها، خرافاتی و مشكوك. خب اون موقع من كوچكتر از اونی بودم كه بخوام اين خصلتهای شخصيتی رو توی وجود چنين آدمی كشف كنم. اينها رو بابا میگفت كه برادرش بود و هيچوقت هم ميونشون با هم خوب نشد. عمو پنج سال بزرگتر از بابا بود. ديوار خونهی ما و عمو چسبيده بود بهم. از همون موقع كه خيلی كوچيك بودم وقتی مامان غذا درست میكرد، سهم عمو رو هم ميذاشت توی يه سينی فلزی طوسی رنگ و منهم مسئول بردن غذا به خونهی عمو بودم.
عمو جون، آدم تند و بداخلاقی بود ولی مهربون بود، حداقل با من كه خيلی مهربون بود. آبنبات كشی و قطاب و باقلوا و سوهانش هميشه براه بود. منهم از وقتی كه تونستم كتاب بخونم هميشه خودم رو توی اطاق عمو میديدم. يادم رفته بود بگم، كتابخون حرفهای هم بود. يه خونهی خيلی بزرگ داشت از اين خونه قديمیها كه دور تا دور حياط، اطاقهای جورواجور بود و وسط حياط هم يه حوض بزرگ. يه سمتش توالت و انباری بود و دقيقاً زير پلههايی كه حياط رو وصل میكرد به ايون، يه زيرزمين با پلههای بلند سنگی كه من هيچوقت نفهميدم توی اون زيرزمين چی ميگذره. ظاهراً اختلاف بابا و عمو هم از همين خونه شروع شد. آقا جون كه مُرد، فقط همين دو تا پسر رو داشت. البته كلی مال و اموال و ارث و ميراث از خودش بجا گذاشت ولی نميدونم اين خونه چی بود و چی داشت كه باعث شد بين بابا و عمويی كه تا اون موقع برادریشون هميشه زبونزد خاص و عام بود اينجوری شكرآب بشه.
داشتم میگفتم، دور تا دور حياط اطاق بود. در دو تا از اطاقها بعد از فوت آقا جون برای هميشه بسته شد. بابام میگفت يه سری وسايل خنزر پنزره كه به درد هيچ كسی نمیخوره ولی عمو دلش نميومد كه اونها رو بريزه بيرون، میگفت: يادگار آقا جونه، بهمين خاطر در اون اطاقها رو بست و رفت توی دو تا اطاق تودرتو نشست. يه اطاق پُر از كتاب و يه اطاق هم سماوری كه هميشه قُلقُل میكرد و لحاف تشكی كه هميشه پخش زمين بود و راديويی كه هميشه روشن بود و عمو جون هم هيچوقتی بهش گوش نميداد. سر در ورودی هر اطاقی هم يه چشمزخم بود. يه سری اسفند كه از توی چند رشته نخ گذشته بودند بالای طاقچه ميخ شده بودند به ديوار و معمولاً هم يه عود روشن بود.
وظيفهی بردن غذا برای عمو و علاقهی من به خوندن كتاب، باعث شد كه من عزيز دُردونهی عمو بشم. هر وقت میخواستم برم خونهش و بابا هم خونه بود حس میكردم از رفتن من به اونجا خيلی خوشش نمياد. زير لب يه چيزهايی میگفت كه هيچوقت نفهميدم چی ميگه ولی اون چشم غُرههايی كه به مامان ميرفت همه حاكی از اون بود كه دوست نداره من برم اونجا. هر چی كه بابام دوست نداشت، عمو دوست داشت كه من لابهلای كتابهاش پرسه بزنم و چه دنيای شيرينی داشت اون كتابها. هر چند كمتر پيش ميومد كه كتابی مناسب سن و سال من باشه.
علاقهی عمو به تاريخ و تمدن و اعتقادات كشورهای قديمی مثل چين و يونان و هندوستان خيلی زياد بود و هميشه از همينجور كتابها میخوند. بعضی وقتها كه سر كيف بود جملاتی كه از ديد خودش قشنگ و جالب بود رو برای منهم بلند بلند ميخوند. هميشه هم يه سری كاغذهای پاره و پوره قديمی لابهلای كتابهاش بود كه روی كاغذها يه سری اعلايم و حروف نامفهوم نوشته شده بود.
جای خوبی بود اون محلهی كه زندگی میكرديم. يكی از محلههای قديمی تهرون. سرآسياب دولاب. اون موقع خيلی از زمينهای اطراف، صيفیكاری بود. سبزی و كاهو و هندونه و طالبی و خيار و گوجه همون پشت خونهها كاشته ميشد. به فاصلهی چهار تا كوچه اينور اونور از خونه، نونوايی بربری و سنگك و تافتون و سر كوچهی خودمون هم كه بقالی مش ابراهيم بود. حموم نمره و عمومی هم كه بَر خيابون اصلی بود و خب اين از ديد اهالی يعنی اينجا ميتونه بهترين جا برای زندگی باشه. نميدونم اين دو تا برادر چيكار كرده بودند كه توی محل وجهه خوبی نداشتند. بخصوص عمو جون. پشت سرش همهی اهالی و در و همسايهها يه چيزهايی میگفتند ولی من دوست نداشتم بشنوم حرفهای چرت و پرتشون رو. معمولاً هر وقت كه از كنار يكی از همسايهها رد ميشدم با ديدن من شروع به پچپچ میكردند و خب اسم عمو هم چسبيده بود به همين چيزها. عمويی كه بنا به گفتهی همهی اهل محل آدم مرموزی بود و بواسطهی اخلاق گـُهش هيچ كس جرات نمیكرد در خونهش رو بزنه، اونقدر با من خوب بود كه كمتر روزی پيش ميومد بهش سر نزنم و براش غذا نبرم.
برای برادرزاده عزيزدُردونه، ورود به همه جای خونهی بزرگ و قديمی عمو، آزاد بود بجز يكی از اطاقها كه فقط مختص خود عمو جون بود. اطاقی ته حياط، چسبيده به راهپلههايی كه ميرفت برای پشت بوم. زير يه درخت گردوی خيلی بلند كه شيشههای اطاق هم با يه سری روزنامههای قديمی كه ديگه رنگ و روش به زردی ميزد پوشيده شده بود. نمیدونم توی اون اطاق چی بود كه چند باری هم كه خواستم توش سَركی بكشم، عمو خيلی زود در اطاق رو بست. چند وقتی هم بود كه سر و كلهی پنج تا گربه توی خونهی عمو پيدا شده بود. تا اونجايی كه يادم بود عمو آدم حيوون دوستی نبود ولی نميدونم چی شد كه اون گربهها پاشون به خونه عمو باز شد. گربههايی كه هميشهی خدا جلوی در اطاق ممنوعه ولو بودند. تابستونها فكر میكردم بخاطر اينكه اونجا زير درخت گردو و سايه است گربهها ميرن و ولو ميشن ولی بعدها ديدم اون گربهها تموم زمستون و تابستون و پاييز و بهار همونجا چـُرت ميزنند و كاری به آفتاب و سايه ندارند. هر چند چرت كه نه، يه جورايی انگار گوش به زنگ بودند تا يكی نزديك اطاق بشه و اونها همهی موهای بدنشون رو سيخ كنند و بُراق بشن توی چشم اون طرف.
گربهها رو دوست نداشتم. خشخش برگهای درخت گردويی رو كه توی پاييز پخش زمين ميشد رو دوست نداشتم. صدای قارقار كلاغها توی عصرهای دلگير پاييز بدجوری ترس و وحشت رو به جونم مینداخت، ولی عمو جون و كتابها رو اونقدر دوست داشتم كه هميشه غلبه میكرد بر اون ترس بیدليل. هميشه فكر میكردم عمو هيچوقت ازدواج نكرده ولی بزرگتر كه شدم فهميدم عمو سالهای قبل يكبار وقتی كه خيلی جوون بود و قبل از اينكه چهار سال بره هندوستان ازدواج كرده بود ولی نميدونم چی شده بود كه زنش ازش جدا شده بود. يعنی نميدونم كه دروغ بود باز هم يه چيزهايی از در و همسايهها شنيده بودم ولی نمیخواستم باور كنم. خـُل و چـِل خودشون بودند و هفت جد و آبادشون!
برخلاف اطاقی كه هميشه درش بسته و كليدش فقط توی جيب عمو بود در زيرزمين هميشه باز باز بود ولی هيچوقت جرات نكرده بودم پا به اون زيرزمين تاريك بذارم تا اينكه يه روز ظهر كه از مدرسه بخونه برگشتم و قبل از اينكه روپوش و لباسهام رو دربيارم، مامانم مثل هر روز سينی غذا رو داد دستم. مثل هميشه وقتی كه وسط حياط رسيدم، با صدای بلند گفتم:
سلام عمـو جون، نهارت رو آوردم.
میدونستم هر جائيكه باشه جواب سلامم رو خيلی زود ميده حتی اگه توی توالت باشه. مثل هميشه ظرف غذا رو گذاشتم جلوی ايوون اطاقش و دو سه بار گفتم:
عمو جون، عمو جون، كجايی عمو جون؟!
هيچ صدايی نيومد. سابقه نداشت اين موقع از روز خونه نباشه. كمتر بيرون میرفت، دو سه تا دوست و رفيق داشت كه سر و وضعشون عينهو قلندرها بود كه بعضی وقتها اونها ميومدند پيشش ولی اونها هم هيچ وقتی صلاة ظهر نمیومدند بلكه چند باری هم كه ديده بودمشون، شب و هوا تاريك بود كه اومده بودند و همهشون توی اون اطاق ممنوعه با هم گرم گرفته بودند.
از پلهها رفتم بالا و دو تا اطاق تودرتو رو نگاه كردم، مثل هميشه رختخوابش پهن زمين و راديو روشن و سماور هم جوشجوش بود و اين يعنی عمو همينجاست. توی اون يكی اطاق هم دو سه كتاب باز و پخش زمين بود. اطاق كمی ريخت و پاش بود. يه سری كاغذهای قديمی هم اينور اونور ريخته شده بود. انگار كسی خيلی عجولانه دنبال چيزی ميگشته ولی هيچ خبری از عمو نبود. رفتم اونور حياط و قبل از اينكه نزديك همون اطاق مرموز بشم ديدم قفل روی دره و اطاق بسته است. برگشتم و نشستم لب ايوون. پاهام رو آويزون كردم و يه تيكه از نون سنگك رو كـَندم و گوشتكوبيده و سبزی رو گذاشتم وسطش و به سختی قورتش دادم رفت پايين. صدای اذان ظهر پيچيد توی محله.
كلاغهای روی درخت گردو، خونه رو گذاشته بودند روی سرشون. نميدونم امروز چه مرگشون شده بود. هميشه وقتی كه يكی از بچه كلاغها از بالای درخت ميوفتاد پايين و ميمرد، اينجوری همهشون با هم سر و صدا میكردند ولی از اونجايی كه من نشسته بودم، زير درخت گردو كاملاً معلوم بود، بغير از برگهای خزون كردهی درخت هيچ چيز ديگهای روی زمين نبود. در حاليكه زل زده بودم به اطاقِ هميشه بسته و به فكر عمو بودم كه ببينم كجا رفته، متوجه شدم كه گربههای جلوی اطاق نيستند. سابقه نداشت. يهويی صدای ميــوی كشدار گربه سياهه كه هميشه از اينكه بخوام چشمهاش رو نگاه كنم وحشت داشتم اومد. سرم رو كه برگردوندم ديدم جلوی زيرزمينه. گربه سياهه اونجا بود ولی هيچ خبری از بقيه گربهها نبود. در حاليكه هيچ كسی اوون دور و بر نبود ولی گربه سياهه همون حالتی رو داشت كه انگار كسی ميخواد نزديكش بشه. براق شده بود و زل زده بود به من.
پس عمو كجاست؟! قارقار بیموقع كلاغها دوباره ترس رو ريخت توی دلم. از جام بلند شدم كه برم خونه. ترسيده بودم ولی دوباره برگشتم. بوی نون سنگك و آبگوشت ميومد. عمو خيلی آبگوشت دوست داشت. خشخش برگها يادم انداخت كه چند روزيه كه پاييز رسيده. پس اين عمو كجاست؟! رسيدم كنار حوضی كه آبش ديگه سبز تيره شده بود، نميدونم ماهی قرمزهايی كه از عيد پارسال توی حوض بودند چی شده بودند، يادمه تا ديروز هم توی حوض بودند. ترسيدم. دوباره صدا كردم:
عمـو جون .... عمو كجايی؟!
اينبار ديگه صدام ميلرزيد. توی اطاقها كه نبود. اطاق ممنوعه هم كه درش قفل بود. در توالت باز و همراه با هر وزش بادی صدای خشك و ناله مانندش بگوش ميرسيد. مدتیها بود كه قرار بود صدای نالهی در توالت رو درست كنه ولی هر بار ... آهان، تنها جايی كه میتونست رفته باشه زيرزمين بود.
به محض اينكه پام رو گذاشتم روی پلههای زيرزمين بوی ناء خورد توی صورتم. زيرزمين نمور بود و تاريك. كورمال كورمال روی ديوار دست كشيدم تا شايد كليد برق رو پيدا كنم. دستم به چيز لزجی خورد و ناخودآگاه دادی زدم. لمس اون چيز لزجِ نامعلوم حس بدی بهم داد. همهی موهای تنم سيخ شده بود. هنوز صدای قارقار كلاغها ميومد. انگاری بيشتر هم شده بود. پلهها رو تا آخر اومدم پايين. شمردم. يك، دو، سه، چهار ... يازده، دوازده، سيزده. دقيقاً سيزده تا پله بود. برگشتم و بالای پلهها رو نگاه كردم هوای بيرون روشن بود ولی توی زير زمين ظلمات بود. گربه سياهه رو ديدم كه از اون بالا زل زده بود و من رو نگاه میكرد. حالا ديگه ميـو ميـو نمیكرد كه داشت ضجه ميزد. خودش رو ميماليد به در چوبی زيرزمين. برگشتم و رفتم جلوتر. بوی ناءی زيرزمين و هوای گرفته، نَفس كشيدن رو برام سخت كرده بود. ترس همهی وجودم رو گرفته بود. حس عجيبی داشتم. چشم چشم رو نميديد. موقعيت خودم رو نمیدونستم. يه كمی كه صبر كردم چشمم با محيط آشنا شد. با دست راستم دونههای عرقی كه روی پيشونيم نشسته بود رو پاك كردم. ياد حرف همسايهها و اهالی محل افتادم. هميشه از رمل و اسطرلاب و گنج و نقشه حرف ميزدند. هميشه اسم عمو گره خورده بود به اين واژهها. تار عنكبوتی كه از سقف آويزون بود وقتی افتاد روی صورتم دوباره جيغ كشيدم. دهنم خشك شده بود. خودم حس میكردم كه چشمهام داره از حدقه ميزنه بيرون.
تيلههای نورانیی اون ته زيرزمين معلوم بود. چند تا گوله كوچولوی نورانی. اينها چی هستند؟! يك، دو، سه، چهار، پنج، شيش، هفت و هشت تا. انگار هشت تا تيله زل زده بودند و داشتند من رو نگاه میكرد. صدای قارقار كلاغها ميومد. ياد چشمها و ضجههای گربه سياهه افتادم. امروز چرا ماهیهای حوض نبودند؟! انگاری جادو شده بودم. ديگه دست خودم نبود. همينجوری غير ارادی جلوتر میرفتم. حالا ديگه میتونستم بوی خون رو از بوی ناء تشخيص بدم. تكيه داده بودم به ديوار نمور زيرزمين. آروم آروم قدم برمیداشتم. يه دفعه حس كردم پام رفت روی يه چيز نرم و لزج. توی همون تاريكی هم تونستم تشخصي بدم. بچه كلاغ بود. بچه كلاغ، اونهم اينجا؟! خون همهی زمين رو پوشونده بود. خدای من چی میديدم؟! سر تا چهار تا گربه سفيده بـُريده شده بود و كلههای هر كدومشون در حاليكه چشمهاشون باز مونده بود و داشتند من رو نگاه میكردند يه طرفی افتاده بود. ياد اون كتابی كه عمو چند وقت پيش در رابطه با تاريخ و اعتقادات چينی ميخوند افتادم. همون جايی كه عمو رو كرد به من و در حاليكه داشت چايیش رو هُورتی سر میكشيد گفت:
چينیهای باستان معتقدند هر وقت كه پونزده روز از پاييز گذشت، اگر سر چهار تا گربهی مادهی دو سالهی سفيد رو بـبـُری و توی يه جای تاريك دفن كنی، صاحب اون گربهها به خوشبختی و عمر طولانی ميرسه.
امروز پونردهم مهر بود.
زمستون همون سال، توی تهرون برف خيلی سنگينی اومد. میگفتند توی پنجاه سال اخير بیسابقه بوده. توی يكی از همون روزهای سرد چهله بزرگه، يه روز سر صلاة ظهر، موقعی كه عمو داشت برفِ پشت بوم رو پارو میكرد، پاش ليز خورد و از اون بالا افتاد توی حياط، دقيقاً جلوی در زيرمين و جابجا مـُرد.
************************************
************************************
پـايـان
كيــوان
هفتم/دی/هشتاد و هفت