May 14, 2008

IQ جلبك‌ها!

تهران هستم و دارم آخرين روزهای ارديبهشتی اين شهر بی‌بارون رو كه امسالش عينهو كوير لوت آرزو به دل بارش بارون مونديم رو مزمزه می‌كنم. هنوز خيلی از روزهای، سر پل تجريش و جلوی آيس‌پكی كه به تازگی باز شده و دَم ورودی پاساژ قائم كه خب معمولاً هميشه نيروهای غيور و جان بر كف انتظامی با بنز و ون‌های سبز و سفيدشون بطور آماده‌باش واميستند تا خواهرانِ بد حجاب اين مرز و بوم رو ارشاد كنند، منهم در كنارشون واميستم و ترجيحاً به ماشين‌ها و مسافركش‌های عبوری كه برام بوق ميزنند و صندلی جلوشون خاليه، مسيرم رو ميگم. از اينكه صندلی جلو بشينم هميشه شور و شعف و لذتی كودكانه بهم دست ميده. حالا چه اون، توی تهران و صندلی يه تاكسی خطی درب و داغون تجريش – مينی‌سيتی باشه و چه توی آمريكا و صندلی جلویی BMW M3 سورمه‌ايی رنگ اِسی كه بد مصب عينهو كابين پرواز هواپيمای F14، شيك و تميز و پر از دكمه و دسته و شاسی و عقربه و اينجور خرت و پرتهاست.

تهران هستم و دلم عينهو خانم‌های حامله، ويار چاغاله بادوم و گردو و زالزالك رو داره. هنوز وقتی ساعت 5/8 شب از سركار ميرسم خونه، تلويزيون رو كه معمولاً اون موقع روی كانال PMC هست و مطابق هميشه هيچ كسی هم نگاهش نميكنه رو عوض می‌كنم و ميزنم كانال 2 تا اخبار هشت‌وسی رو نگاه كنم و همون اول كار ميرم سر يخچال و يه خيار شُسته برمی‌دارم و خِرت خِرت ميخورم و چه لذتی داره شنيدن اون صدا و بوی خوش خياری كه توی فضای خونه، پخش و پلا ميشه. تهران هستم و هنوز تابستون نيومده دلم برای همه اون پرتقال‌های بی‌آبی كه ديگه اين روزها، آخرين روزهای حيات‌شون هست و فقط دور نمايی از پرتقال دارند و توشون خشك و بی‌آبه و من برخلاف خيلی از آدمهای كره زمين، عاشق اين پرتقالها هستم، تنگ ميشه. پرتقالهايی كه انگار طبيعت در حق‌شون اجحاف كرده و پنداری از پدر و مادری مسّن، زاده و دچار مونگوليسم شدند ولی من دوست‌شون دارم و عاشق اون لحظاتی هستم كه اون پَرپری‌های پرتقال ميره لای دندونهام و من هی با زبونم اونها رو بايد از لون لا لُوها دربيارم و من ميدونم كه هيچ وقت اونها از ميون دندونهام در نميان ولی مثل همه‌ی اين سالهای اخير، پُر رو پُر رو، نيم ساعت زبونم رو ميمالم به دندون‌هام و بعد از سعی و تلاشی بيفايده، نهايتاً دست از پا درازتر، مجبور ميشم به سراغ نخ دندون ORAL-B كه خدا باعث و بانی و سازنده‌اش رو بيامرزه برم و آخ كه چه لذتی داره اون پَرپری‌های پرتقال رو از لای دندونهات بكشی بيرون و به دور از چشم ديگرون دوباره بخوری‌شون.

تهران هستم و دلخوش همه‌ی اين لحظات باقی‌مونده بهاری. هنوز دوشنبه شب‌ها، دوست دارم دراز به دراز جلوی تلويزيون بخوابم و برنامه نود عادل فردوسی‌پور رو نگاه كنم. دوست دارم اونقدر بيدار باشم كه بتونم تموم يك‌شنبه‌ها بازيهای بارسلون رو ببينم. هنوز جمعه‌ها نگران نتيجه ليگ فوتبال ايران هستم و ميخوام ببينم خلاصه اين تيم پرسپوليس ميتونه قهرمان بشه و اين افشين قطبی مادر مُرده رو كه بچه‌گی كرده و پس از سالها زندگی در آمريكا پاشده اومده و همه‌ی آبرو و حيثيت چندين و چند ساله‌اش رو گذاشته كف دستش، سربلند كنه يا نه. هنوز اول هر ماه منتظر چاپ مجله نسيم ميمونم، هر چند ميدونم باز فرصت نمی‌كنم كه همه مطالبش رو بخونم. با تموم نِق‌نِق زدنها باز هم امسال به نمايشگاه كتاب رفتم و دوست دارم كتابهايی رو كه از نمايشگاه خريدم _ و البته اگه حوصله كنم حتماً هم براتون می‌نويسم كه چه كتابهايی رو خريدم _ رو دور خودم بريزم و از هر كدوم دو ورق بخونم و بندازم كنار و برم سراغ اون يك‍ی كتاب و بعدش هی عذاب وجدان بگيرم كه نكنه اين كتابها، نخونده و همينجوری دست نخورده باقی بمونه. تهران هستم و بوی كاغذهای نو كتاب‌هام رو هنوز مثل دوران خوش بچه‌گی‌ دوست دارم.

تهران هستم و دلم برای همه كنسرتهايی كه توی اين همه سال اجرا نشده، تنگ شده. برای همه‌ی عروسی‌هايی كه گرفته نشده و همه اون عروس و دومادهايی كه هيچ وقت به ماه عسل نرفتند. برای همه‌ی جشن تولدهايی كه توی مراسم‌ش هيچ شمعی فوت نشده. آخه چقدر جفا در حق‌مون! تهران باشی و دلت برای عليرضا عصار تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای سينما عصر جديد و آزادی تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای ديدن تئاتر تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای كافی‌شاپ‌های خيابون گاندی تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای جيگركی‌های دربند و درختهای چنار خيابون وليعصر تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای فروشگاه بتهون تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای... دلتنگی‌ها كم نيست ولی خب اينبار شايد فرصت كم باشه. خدا رو چه ديدی، شايد يه وقتی، به همين زودی‌ها، دل‌مون برای همين دلتنگی‌هامون هم تنگ بشه.

لازم به توضيح‌ه، اينكه از نوشته و پست قبلی من، خيلی از شماها چنين برداشت كردين كه دوباره به سفر طول و دراز ينگه دنيا رفتم، باور كنيد كه من مقصر نيستم ولی باز با همه اين حرفها، بطور تمام قد شرمندم. اصلاً قصد نداشتم جوری بنويسم كه برای شما اين ابهام ايجاد بشه ولی خب بنظرم بد نيست بعضی از دوستان يه تست IQ برن، چون اينجور كه من برداشت كردم اونها ميتونند IQ خودشون رو با جلبك‌ها و آميب‌ها و تك ياخته‌يی‌ها مقايسه كنند! آخه عزيزان، مگه من توی همون چند خط اول ننوشتم:

مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.

بنابراين اگه يه كمی دقت می‌كردين حتماً متوجه اين موضوع ميشدين ولی خب واقعيتش اينه از اينكه خيلی‌هاتون به اشتباه فكر كردين كه من رفتم، يه جورايی بخودم باليدم! چون حس كردم اون مطلب جوری خوب نوشته شده كه كسی نتونسته مرز ميان خيال و واقعيت رو بشناسه. بهرحال من روی تك‌تك دوستانی‌ كه فكر كردن من از ايران رفتم و همچنين صورت تك‌تك اون عزيزانی هم كه فكر كردن نرفتم رو توی همين محيط مجازی می‌بوسم و اميدوارم به زودی زود اين بوسه‌ها توی دنيای واقعی به حقيقت بپيونده تا هر دو طرف به يه نون و نوايی برسند!

البته حتماً دوستان در جريان هستند و ميدونند با توجه به اخلاق گند و مزخرف و تبعيض‌آميز من! اينبار هم طرفِ صحبت من كما فی‌السابق، خانم‌های خواننده اين وبلاگ هستند و بنده همين جا و به بلندای تاريخ دو هزار و پونصد ساله، اعلام می‌كنم هيچ علاقه‌ايی به بوسيدن روی خواننده‌های آقا رو ندارم و ترجيح ميدم با اونها به همون رفاقت و آشنايی توی همين دنيای مجازی بسنده كنم و رفاقت‌ها و چيزهای ديگه رو از اين محيط به بيرون نكشونيم چون قطعاً ديدن و بوسيدن چهره و رخ همديگه نه برای اونها جاذبه داره و نه برای من. ولی وقتی پای جنس لطيف به ميون مياد، دست و پا و همه اعضاء و جوارح شرعی و غير شرعی آدميزاد به لرزه ميوفته! پس به اميد آنروز ...!

May 10, 2008

برشی از سفری كه ميزبانم تو باشی

آخرين صفحه كتاب چركنويس (1) رو كه ميخونم، ياد تو ميوفتم. كتاب رو می‌بندم و ميذارمش روی ميز. هنوز سنج و صنوبر (2) نصفه نيمه مونده. بوی بارون مياد. ميل بارون دارم ولی هيچ خبری نيست. دريغ از قطره‌ايی بارون. ای تُف به اين روز و روزگار كه بايد ارديبهشت باشه و چشم به آسمون بدوزيم تا بارون بياد. ای تُف به اين مملكت كه بايد هی چشم به آخرين قطار رسيده به ايستگاه باشيم. به آخرين هواپيمايی كه مياد و بوسه ميزنه به زمين و مهرآباد رو بغل ميكنه. ميگم مهرآباد! انگار هنوز باور نداريم كه مدتهاست فرودگاه و پروازهای خارجی به يه جای ديگه‌ای منتقل شده. انگاری خاطراتِ همه دوست و رفيق و بوی عطر تن تو، توی سالن مهرآباد پيچيده. صحبت از بارون بود ولی نميدونم چرا يدفعه ياد تو و قطار و هواپيما و عطر تن تو افتادم. مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.

روی كاناپه لَم دادم و دارم كتابی رو كه از ايران با خودم آوردم ورق ميزنم. 120صفحه‌اش رو توی هواپيما خوندم و موقعی كه خوابم گرفت، كارت پروازم رو گذاشتم لای اون صفحه تا ديگه دنبالش نگردم. كارت پرواز هنوز اينجاست، شماره صندلی 17D. بغل دستم يه خانم پير نشسته بود كه داشت ميرفت كانادا. عروسش برای اولين بار و پس از ده سال، زايمان كرده بود و اون حالا خوشحال بود كه صاحب يه نوه كاكل زری شده. وقتی ازم پرسيد، پسرم شما كجا ميريد و من بهش گفتم، نمی‌دونم! با يه نگاه عاقل اندر سفيه‌‌يی زل زدم توی چشمهام و بعد از اون بود كه احتمالاً حس كرد با يه آدم عقب افتاده ذهنی طرفه و ترجيح داد ديگه هيچی ازم نپرسه و چشم‌هاش رو بست و توی تموم طول راه خوابيد و من رو با ريتم ناهماهنگ خروپف‌هاش تنها گذاشت. توی تموم طول راه زُل زده بودم به ابرها و منظره‌های خوشگلی كه درست كرده بودند و MP3 Player هم توی گوشم بود و موزيك گوش ميدادم. مرغ خيال اينبار هم همراهم بود و توی اين ارتفاع هم داشت پرواز می‌كرد. نميدونم چرا وقتی آدم اين بالاست خدا رو به خودش نزديكتر حس ميكنه.

تازه دو سه ساعته كه رسيدم. خسته نيستم. فقط يه كمی منگم. دارم محيط و تنفس و با تو بودن توی يه فضا رو تجربه می‌كنم. چيزی كه مدتها بهش فكر می‌كردم. اومدم تا لمس كنم فضای غربت و خونه تو و كتابها و كتری برقی و قهوه‌جوش و گلدونهای شمعدونی و آباژور و گليم و فرش‌های دستبافت ايرانی و راستش، از الان هم ماتم گرفتم چه جوری بايد توی اين مدت از اين توالت‌های مزخرف فرنگی استفاده كنم. پنداری كون من هم مثل خيلی از ايده و عقايدم، با غرب و زندگی توی غربت همخونی نداره!

وقتی رسيدم يه كمی استرس داشتم. وقتی اون پليس خنده‌رو مُهر رو زد توی پاسپورتم و بهم گفت وِل‌كام و چمدونم رو تحويل گرفتم و توی كرويدور فرودگاه از همون راه دور ديدمت، نمی‌دونستم وقتی بهت رسيدم، بايد بغلت كنم و چی بگم. دلم برات تنگ شده بود، خيلی واژه لوس و دم دستی‌يه. چمدونی كه اينبار سبكتر از هميشه بود رو با خودم می‌كشيدم و توی اين مسير 7-8-10 متری فقط تو بودی كه می‌ديدمت. اومدم و اومدم تا رسيدم بهت، از ميون جمعيت گذشتم و چمدون رو ول كردم وسط اون سالن تر تميز و فارغ از همه‌ی بود و نبودها و چشم‌هايی كه ما رو ميديد و نمی‌ديد، همديگر رو بغل كرديم و ...

الان كه دو سه ساعته از اون موقع ميگذره اصلاً يادم نيست توی اون لحظات بهم چی گفتيم. راستی تو يادته، اصلاً با هم حرفی زديم؟! توی ماشين، من ساكت بودم. يه كمی خسته و خواب‌آلود و منگ بودم. شايد بقول تو منگی‌م مادرزادی بوده! از تهران تا اونجا داشتم با يه جوش سفيدی كه توی پيشونيم زده بود ور ميرفتم و اون هنوز ايستادگی می‌كرد. زير چشمی داشتم تو و تموم اون سرزمين سبز رو نگاه می‌كردم. تو رانندگی ميكردی و يه آهنگ ايرانی داشت ميخوند. گوگوش بود؟ ابی بود؟ ستار بود؟ يادم نيست. آهنگ و خواننده و جاده مهم نبود، مهم تو بودی. نميدونم توی كدوم اتوبان و بقول شما اونوريها، های‌وی بوديم كه از ايران ازم پرسيدی. از روزهايی كه نبودی. دلت برای پيچ‌های امين‌الدوله تنگ شده بود. دلت حتی برای پيچ شمرون هم تنگ شده بود. دلت برای خيابون رسالت، هفت تير، سيد خندان، سميه، وليعصر، دولت، دروس، پاسداران، ظفر، زير پل كريمخان، وزرا، كانون فكری كودكان، سينما شهر فرنگ و همه اون كوچه‌های تنگ و تاريكِ آشتی‌كنون تنگ شده بود. اينها رو تو به من نگفتی بلكه من خودم از توی چشمهات خوندم. از توی نگاهت خوندم كه دلت برای همه اون آدمهايی كه توی بهشت زهرا و زير خروارها خاك دفن شدند خيلی تنگ شده. آدم وقتی توی غربته ديگه فرقی براش نداره، دلش برای همه مُرده‌ها و زنده‌ها تنگ ميشه. ای تُف به اين روزگار كه آدم دلش بايد برای همه داشته‌ها و نداشته‌های زندگيش تنگ بشه. يادته اون دفعه كه رفتی بهشت‌زهرا حالت بد شد و ... اصلاً ولش كن، بيا ديگه به چيزهای خوب فكر كنيم.

از فرودگاه تا خونه‌ت راه زيادی بود. دلم نميومد كه چشم روی هم بذارم و بخوابم. مدتها بود كه اين ساعت و اين روزها رو با خودم مُرور می‌كردم. مدتها بود كه هی روزهای تقويم رو رج ميزدم و حالا ديگه ماه‌های ميلادی رو از حفظ بودم و حالا من بودم و تو. توی اين سرزمين سرسبزِ بارونی كه ديگه آدم نبايد ماه‌ها منتظر رسيدن بارون، چشم به آسمون بدوزه. حالا ديگه تو بودی و بارون بود و من بودم. يادمه زل زده بودم به موهايی كه سفيد شده بودند و خودشون رو با گستاخی از ميوون اون همه موی رنگی نشون ميدادند و من داشتم توی ذهنم اونها رو جدا می‌كردم كه چشمهام سنگين شد و وقتی چشم‌ باز كردم ديگه نزديك خونه‌ت بوديم. توی تموم طول راه تو چقدر ساكت و آروم بودی. چقدر آرامش داشتی. چقدر بزرگ شده بودی. بهت حسودی ميكردم. برای همه روزهايی كه بودی و نبودی، افسوس می‌خوردم. راستی اونقدر هول بودم كه اصلاً يادم رفت ببينم ماشينت چی بود؟! اُپل بود؟ هوندا بود؟! تويوتا بود؟! نيسان ... هر چند حالا ديگه چه فرقی داره. قرارمون اين بود كه از اين به بعد، به تموم داشته‌های مشترك‌مون فكر كنيم، يادت هست؟!

گفته بودی خونه خوشگلی داری ولی هيچ وقت حدس نميزدم خونه‌ات اينقدر ايرانی و گرم باشه. فكر كنم اگه توی كابينت‌ها رو بگردم حتی شنبليله و اسفند و هاون و گوشتكوب و روشور و سفيد آب هم پيدا می‌كنم! توی آشپزخونه هستی و داری قهوه و يه ظرف ميوه رو آماده ميكنی و منِ تنبل روی كاناپه لم دادم و دارم تو رو نگاه می‌كنم. يه سری مجله‌های خارجی روی عسلی‌ها پخشه. روی جلدش عكس چند تا خانم خوشگل مو بور چاپ شده. ميدونی ميونه‌م با تلويزيون و اونهم زبانی كه نمی‌فهممش خوب نيست، بنابراين برام موزيك گذاشتی و اونهم چه آهنگی، زلف بر باد مده‌ محسن نامجو. راستی آلبوم ترنج نامجو و ری‌ را سهيل نفيسی رو برات آوردم. الان توی كوله پشتی‌م هستند. مطمئن هستم كه ازشون خوشت مياد. ميتونه مرهمی باشه برای زخم‌ها و تنهايی‌های فردات. البته اگه خودت بخواهی دوباره تنهايی رو انتخاب كنی. بهرحال من امتحان‌شون كردم، جواب ميده اساسی! راستی باز كه موهات بلند شده، مگه قرار نبود كوتاشون كنی؟!

كم حرف شدی. نميدونم چرا امروز اينقدر ساكتی. منهم ساكت شدم. فكر كنم هنوز باور نكرديم كه اينجا، كيلومترها كيلومتر دورتر از ايران، با هم و در كنار همديگه هستيم. تا تو قهوه رو آماده كنی از روی مبل بلند ميشم و توی سالن دوری ميزنم. عكسهايی كه قاب شده و چسبيده به بيخ ديوار رو نگاه می‌كنم. كتابهای فارسی و ايرانی كه توی كتابخونه‌ات هستند رو نگاه می‌كنم. ساعت ديواریی كه زمانی رو كه نشون ميده، برام خيلی غريبه است رو نگاه می‌كنم. از پنجره مناظر بيرون رو نگاه می‌كنم. اون كوه‌های بلند و سرسبز رو كه وقتی اينجا هستی بايد باور كنی اين كوه‌ها شبيه كوه‌های شمال ايران هستند و سرسبزيش هم مثل جاده چالوس ولی ... توی اين فضای مه گرفته غربت، بايد به زور خيلی چيزها رو باور كنی. بايد كوه‌ها رو باور كنی. درياها رو باور كنی. آسمون رو باور كنی. آدمها رو باور كنی. دوريها رو باور كنی. حس‌های نداشته رو باور كنی. گريه‌های بی‌بهونه رو باور كنی. دل تنگی‌ها رو باور كنی. اينجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع می‌كنم و برمی‌گردم ايران. همه‌ی ما مهاجرهای دور از وطن يه چمدون خيالی داريم كه قراره يه روز برش داريم و برگرديم ايران. بوی بارون مياد ولی يه چيزی بهت ميگم، تو رو خدا ناراحت نشو. اين بارون يه چيزی كم داره ... توی اين سرزمين، هيچ وقت بوی خاك بارون خورده به مشام نميرسه.

نمی‌خوام بخوابم. همونجوری روی مبل‌ها ولو ميشيم. قهوه‌ام رو تلخ‌تر از هميشه می‌خورم. خيلی بهم چسبيد. تموم خسته‌گی راه و نخوابيدن‌هاش رو از تنم درآورد. ظرف پُری از آجيل روی ميزه. غلط نكنم آجيل تواضع هستش كه توی اين ديار غربت هم به خونه‌های ايرانی جا باز كرده. توت فرنگی‌های قرمز بدجوری دلبری می‌كنند. ‌تو اصرار داری كه برم و يه استراحتی بكنم ولی وقتی صحبت‌مون گرم ميشه، گذشت زمون و خستگی يادمون ميره. خيلی حرفها برای گفتن داريم، خيلی. پنجره بازه و بارون هم بند اومده. هوا خيلی عاشقونه شده. دلم ميخواد بريم بيرون و من اين پيشنهاد رو می‌كنم. وقتی مطمئن ميشی خسته نيستم، دو تايی با هم راه ميوفتيم. مثل اينكه اين شهر رو از لای زَر ورق درآوردند. همه جا تميز تميزه. جوريكه اين تميزی لعنتی آدم رو اذيت ميكنه! من عادت ندارم به اين همه زيبايی. من عادت ندارم به اين همه تميزی. من عادت ندارم به اين همه نور، به اين همه با تو بودن، به اين همه خوشبختی.

می‌تونستم حدس بزنم، اولين جايی كه ميايم كجاست. استار باكس. تو ميدونی كه من چقدر استار باكس رو دوست دار‌م. تو ميدونی كه من عاشق استار باكس‌م. راستی، تو ميدونی كه من عاشق تو، ... بگذريم! همه چيز رو كه نبايد گفت. چشم‌ها با هم حرف ميزنند. نگاه‌ها بهم دروغ نميگن پس بذار اونها خودشون تصميم بگيرند كه ميخوان چيكار كنند. محيطِ گرم استار باكس پرتم ميكنه به روزهايی كه ديگه اصلاً نمی‌خواهم بهشون فكر كنم. من يه قهوه تلخ و تو يه لاته با دونات سفارش ميدی. دور يه ميز چوبی به رنگ قهوه‌ايی سوخته، ميشينيم و ناخواسته دوباره برمی‌گرديم به گذشته. به تهران. كافه نادری. لاله‌زار. استانبول. عباس آباد. دربند. با اينكه هيچ وجه مشتركی توی گذشته نداشتيم ولی نميدونم راز اينكه ما هی از گذشته حرف ميزنيم چيه. تو ميدونی توی گذشته دنبال چی ميگرديم؟! يادمه يه روز بهت گفتم، حال و آينده‌ام مال تو ... زل زدی توی چشمهام و گفتی، من می‌خواهم گذشته‌ات هم مال من باشه! از دستت ناراحت نشدم. حس نكردم اومدی كه همه حريم و حُرمت‌ها رو از بين ببری. ميدونستم كه اين حرفت خودخواهی نيست. حالا ديگه مطمئن‌م وقتی ميخواهی گذشته‌ام هم مال تو باشه معنی‌ش اينه كه خيلی دوستم داری. راستی دوستم داری؟!

شب داره از راه ميرسه. كمی قدم زدن و پياده روی، خيلی سر و حالم كرد. توی بالكن می‌شينيم و ستاره‌ها رو نگاه می‌كنيم. هوس سيگار می‌كنم. از اون دوردورا يه صدای گنگی مياد كه نميدونم چيه ولی صدای جيرجيركها برام آشناست. توی اين سرزمينِ سبز و بارونی ياد شبهای كوير ميوفتم. نميدونم چرا اين موقع شب، ياد شهيار قنبری ميوفتم ...

دوستم داشته باش، بادها، دلتنگ‌اند
دستها، بیهوده، چشمها، بیرنگ‌اند
دوستم داشته باش، شهرها می‌لرزند
برگها می‌سوزند، یادها می‌گندند
باز شو تا پرواز‌، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ‌، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش، سیب‌ها پوسیده
یاس‌ها خشکیده، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش، عطرها در راه‌اند
دوستت دارم‌ها، آه، چه كوتاه‌اند
دوستت خواهم داشت، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت، شادتر خواهم شد
ناب‌تر، روشن‌تر، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش، برگ را باور كن
آفتابی‌تر شو، باغ را از بَر كن

پنداری دوباره حرف‌هامون يادمون ميره. دوباره سكوت حاكم ميشه و همون نگاه‌هايی كه نافذه و سفر به عمق چشم‌ها. نمی‌خواهم به سه هفته‌ی ديگه و فرودگاه و تنهايی و برگشت فكر كنم. اومدم كه با ستاره‌های اين شهر رفيق بشم. اومدم تا توی كوچه پس‌كوچه هاش خاطره بسازم. اومدم تا بدنبال پيچ‌های امين‌الدوله باشم و گلهای شمعدونی خونه‌ی تو رو آب بدم. اومدم تا با تو باشم. خدا رو چه ديدی، شايد موندم و ديگه نرفتم!

ميدونی كه زندگی توی غربت رو دوست ندارم. ميدونی كه از اون روزهای لعنتی، تجربه خوبی ندارم. ذهنت خيلی آشفته است ولی خب می‌تونم ذهنت رو بخونم. وقتی كيلومترها كيلومتر دور از هم بوديم، می‌تونستم بفهمم به چی فكر ميكنی حالا كه ديگه توی يه بالكن و زير يه سقف و كنار‌ همديگه نشستيم. ميدونم داری به يك‌شنبه‌ی سه هفته‌ی ديگه فكر می‌كنی. به دو تا چمدون. به خداحافظی با همسايه‌هات. به كشيدن و چفت كردن پرده‌ همه اتاقها. به خشك شدن همه گلهای شمعدونیت. به يه بليط يك سره. به فرودگاه. به اون چمدون خيالی كه حالا ديگه محكم توی دستت نگهش داشتی. به بودن كنار من توی هواپيما. به ايران.

(1) چركنويس / نوشته بهمن فرزانه / انتشارات ققنوس / 1386 / 2500 تومان
(2) سنج و صنوبر / نوشته مهناز كريمی / انتشارات ققنوس / 1382 / 3500 تومان

May 07, 2008

اونجا كه هستی ...

... توی اون فضای مه گرفته غربت، بايد به زور خيلی چيزها رو باور كنی. بايد كوه‌ها رو باور كنی. درياها رو باور كنی. آسمون رو باور كنی. آدمها رو باور كنی. دوريها رو باور كنی. حس‌های نداشته رو باور كنی. گريه‌های بی‌بهونه رو باور كنی. دل تنگی‌ها رو باور كنی. اونجا كه هستی شايد ديگه به ديگرون دروغ نگی ولی بايد هر روز به خودت يه دروغ جديد بگی و اين دروغ هر چی بزرگتر باشه باورش برای خودت هم آسونتره. دروغی به بزرگی اينكه يه روز چمدونم رو جمع می‌كنم و برمی‌گردم ايران.

قسمتی از نوشته‌ی پست بعد‌‌ی‌م.

May 05, 2008

كدخدای دهكده جهانی!

درسته كه ارديبهشتِ امسال مثل هر سال نيست و با اينكه يكماه و نيم از سال جديد ميگذره ولی هنوز يه بارون بهاری درست و حسابی هم نيومده و بيم خشكسالی به تموم بيم و خوف و هراس‌های گرونی و بيكاری و زلزله و دود و ترافيك و تورم و توحش و تنفر و تجمع و ... اضافه شده و تنها چيزی كه توی اين مملكت ارزون بود و مردم تقريباً به راحتی می‌تونستند تهيه و ازش استفاده كنند، برنج بود كه خب خوشبختانه الان اونهم به كيليويی 3400 تومن رسيده ولی خب ارديبهشت‌های تهران چه با بارون و چه بی‌بارون و چه با گرونی كه ديگه همه‌مون بهش عادت كرديم و انگاری تورم و گرانی جزءيی از اعضاء خانواده و پاره تن‌مون شدند! هميشه با يه بو و حال و هوای خاصی همراه بوده و اون چيزی نيست جز برپايی نمايشگاه كتاب تهران.

در رابطه‌ش زياد خونديم و شنيديم و خيلی از ماها توی اين چند سال اخير و بعد از اينكه خسته و نالان و با در دست داشتن كيسه‌های پر كتاب از نمايشگاه ميومديم بيرون، پشت دست و كف پا و احتمالاً روی يه سری از اندام‌های تناسلی‌مون! رو داغ كرديم تا ديگه سال بعد به نمايشگاه كتاب نريم ولی خب با رسيدن نيمه اول ارديبهشت و برپايی نمايشگاه، دوباره بسان هر سال، دست و دل و همون جايی كه سال قبل داغ گذاشته بوديم! شروع به لرزيدن ميكنه و دوباره عهد و پيمونی رو كه ارديبهشت سال قبل، با خودمون بسته بوديم رو فراموش می‌كنيم و دوباره عينهو الاغ‌های امامزاده داود با چشم بسته، راه نمايشگاه رو در پيش ميگيريم و ميريم تا آمار بازديدكننده‌ها و كتاب‌خرها رو اضافه كنيم تا وقتی قراره توی برنامه اِكسل، نموداری رسم كنند، تعداد آمار بازديد كننده‌ها، عينهو يه چيز بلند و كلفت و ستبر حتی از شيت‌ و صفحه‌های اِكسل و كامپيوتر هم بزنه بيرون و مجبور بشيم برای اينكه اين نمودار توی چشم و چال كسی نره سرش يه پارچه قرمز ببنديم و زير تخم‌هاش اسفند دود كنيم تا كسی چشمش نزنه و بعد از اون تموم جامعه بخودش بباله كه آری اين منم رستم دستان و ما اِل می‌كنيم و بل می‌كنيم و شاتل هوا می‌كنيم و چنان و چنون از پهلو و از وسط و از ميان و لا پا و توی گوش و دهن و به روشهای خوابيده و درازكش و چهار چنگولی و 69 می‌كنيم ولی وقتی خيلی از كتابها توی همون چاپ اول باقی ميمونه و تمومی آمارهای منتشر شده در سطح جهان نشون ميده كه سرانه مطالعه ايرانی‌ها تنها چند دقيقه در سال هستش! اون موقع است كه آدم دوست داره زمين دهن باز كنه و همه‌مون رو دو لپی ببلعه تا توی اين دهكده جهانی كه ما ادعای كدخدا بودن‌شون رو می‌كنيم، اينجوری شرمگين و خجالت‌زده نشيم.

May 03, 2008

حرفهای ناگفته روز شنبه

من معمولاً روزهای شنبه حرفی برای گفتن ندارم. خيلی وقتها كه پريود ميشم و ميرم تو غار، توی تموم طول هفته لال ميشم و حرفی نميزنم. عادتهای بد زياد دارم كه شايد اينهم يكی از اونهاست. حالا اگه روز اول هفته كه واسه اونور آبی‌ها يه روز نيمه تعطيله آخر هفته است، وبلاگم رو آپديت می‌كنم شايد فقط بر اساس عادت باشه، همين و بس. شايد فقط چون ميدونم تعداد ويزيتورهای وبلاگ‌ها، روزهای شنبه و يك‌شنبه از همه‌ی روزهای هفته بيشتره ميام و زوركی يه چيزهايی می‌نويسم. ای خاك تو سر من كنند كه هنوز با دومتر قد و 100 كيلو وزن و نيم متر عرض شونه، تعداد خواننده‌ها برام مهمه. اوه شِت، 100 كيلو چيه؟! يكماه و نيمه كه كون خودم رو پاره كردم و شدم 95 كيلو. هر چند فرقی نميكنه، خر همون خره فقط پالونش يه سايز كوچيكتر شده. ای كاش ميشد هر سال به اندازه 95 گرم به شعور و معرفت‌مون اضافه شه.

winter.bmp

عكس از سايت WVS

هر چقدر بعضی روزها تعداد بيشتر خواننده‌ها برات مهمه ولی يه وقتهايی دوست داری بيايی اينجا و عينهو اين نيمكت چوبی، تك و تنها بشينی يه گوشه‌ايی و زل بزنی به آسمون و اون دور دورا. دوست داری خودت باشی و خودت. اونوقت خيلی حرفها برای گفتن داری. خيلی حرفها برای گفتن با خودت داری ... آره، با خودت! شايد خيلی از ماها خيلی وقته كه با خودمون خلوت نكرديم. هر چند شماها رو نميدونم ولی ميدونم كه خودم خيلی به اين خلوت احتياج دارم. برای رسيدن به يه آرامش نسبی، خيلی بايد با خودم كلنجار برم. خيلی چيزهاست كه بايد بشينم و راستِ حسينی با خودم حلش كنم. خيلی جاها رو غبار گرفته كه بايد گردگيريش كنم. اينكار رو شروع كردم. نمی‌بينی؟! بعد از يه زمستون سخت و كلی بارندگی، حالا ديگه خيلی چاله چوله توی روح و روانم ايجاد شده كه وقتش شده ديگه بيل بردارم و پُرشون كنم. آره، شايد وقتش شده كه ديگه بشينم پای ميز محاكمه و خودم رو دادگاهی كنم. عذاب وجدانی ندارم و اين خيلی خوبه. اگه قراره كسی محاكمه بشه، اون خودم هستم نه كس ديگه‌ايی. توی اين دادگاه، همه‌ی آدمهای روی زمين پاك و برّی هستند از هرگونه گناه و معصيتی و فقط و فقط اگه قرار باشه كسی متهم باشه اون خودم هستم. بخدا راست ميگم. همه آزادند و می‌تونند برن پی زندگی خودشون. من عادت ندارم آدمها رو متهم كنم. من عادت ندارم آدمها رو قضاوت كنم. من سالهاست كسی رو متهم و محاكمه نكردم الا خودم. من سالهاست كه توی هيچ دادگاهی شهادت ندادم مگر عليه خودم.

هر چند، توی اين مدت، گذشت و جبر زمونه يه چيزهايی رو بهم ثابت كرد، يه چيزهای خيلی ارزشمند كه بابتش خيلی هم هزينه دادم ولی ديگه به اونها هم فكر نمی‌كنم، به اين فكر می‌كنم كه كاش ما آدمها مثل زمونه، گذشت داشتيم! گذشت داشتيم و می‌ذاشتيم و می‌رفتيم. گذشت داشتيم و اگه قرار بود بريم اونقدر خط و خش توی روح و روان هم نمی‌نداختيم كه مجبور باشيم تا آخر عمر هی روح‌مون رو صافكاری و بتونه كاری كنيم. اونجا كه بايد می‌ذاشتيم و ميرفتيم، مونديم و هی لجبازی كرديم و پامون رو به زمين كشيديم و خاك و خُل راه انداختيم و خيال كرديم اون سيبی رو كه توی اون هياهو از روی زمين برداشتيم، سهم پدری‌مون بوده غافل از اينكه اون سيب ... بگذريم، حالا ديگه چه فرقی داره اون سيب مال كی بوده. مهم اينه كه اونجا مونديم و لجبازی كرديم و هی اون خط و خش‌ها رو بيشتر و عميق‌تر كرديم و اونجايی كه وقت عمل بود و بايد واميستاديم تا تكيه بديم به همديگه تا توی اون باد و بورانی كه داشت پشت همگی‌مون رو می‌شكست، خم نشيم و زمين نخوريم، شونه خالی كرديم و دنبال اون سيب قرمزی كه داشت روی زمين قِل ميخورد، از باغ زديم بيرون و رفتيم و اونوقت ما مونديم و اون عصر وهم‌انگيز زمستونی و صدای غارغار كلاغ‌هايی كه توی اون روزها و شبهای سرد زمستونی اومده بودند تا چشم‌ها‌مون رو از كاسه دربيارن و ... بگذريم. بگذريم كه من معمولاً روزهای شنبه حرفی برای گفتن ندارم.

April 29, 2008

حرمت‌های شهر دود گرفته

چمدونهاش اينبار سبكتر از هميشه بود. ديگه از قاشق و چنگال و كريستال و نمكدون و شمعدون و لوستر خبری نبود كه هر چی خنزر پنزر بود توی اين همه سالهای دور و دراز با خودش برده بود. توی اون چمدونها كه دوازده سال اسير و سرگردون بودند توی اين فرودگاه و اون فرودگاه، اينبار فقط چند تيكه از لباسهای خودش بود كه توی اين سفر حالا با هر كدوم‌شون كلی خاطره‌های خوب داشت و ديگه دوست نداشت از هيچ كدوم‌ از اون رخت و لباسها دل بكنه، يه مشت تخمه و آجيل و پسته تواضع و مابقی هر چی بود كتاب بود و كتاب بود و كتاب. شهر كتاب و ميدون انقلاب ... يادت هست؟! يكيش رو تنهايی رفتی و اون يكی‌ش رو هم، همون روز اول و توی همون قرار اوليه با اون كسی رفتی كه هيچ وقت فكر نمی‌كردی ظرف يكهفته بياد و توی جايگاهی قرار بگيره كه تا حالا هيچ كسی نتونسته بود اونجا رو فتح كنه. بعضی وقتها قصه آدمها چه عجيب ميشه. بعضی وقتها چه گره‌يی ميخوره داستان آدمهای اين شهرهای غريبِ دهكده جهانی. بعضی وقتها اسم‌ها و خاطره‌ها و حضور و وجود يه سری آدمها چقدر بولد و برجسته ميشه. حك ميشه، ثبت ميشه. يادته رفت و كجا نشست اون غريبه‌ايی كه عاشق نگاهش بودی و زلال بود و خواست كه كنار تو بزرگ بشه و رشد كنه و هم‌قد اون پيچ‌های امين‌الدوله خيابون دبستان بشه و خواست قد راست كنه توی اين پيچ و خمهای كُشنده زندگی؟! ... يادت هست؟!

آره می‌گفتم، چمدونها اينبار سبكتر از هميشه بود ولی قدمهات سنگين بود. قلبت فشرده بود. اينبار داشتی كوله‌باری از خاطرات رو با خودت حمل ميكردی. شهر كتاب و گاندی و آب انار و كافی‌شاپ و تجريش و دربند و اون همه عكس از در و ديوار و شهر و آدمهای اين سرزمين دود گرفته كه بچه‌گی‌ و نوجوونی تو رو به يغما برد و تو اونقدر بزرگ بودی كه اين شهر و آدمهای كوتوله‌اش رو ببخشی ... اينبار چمدونت رو پر از خاطراتی كردی كه شايد هر كدوم‌شون می‌تونست توی اون شهر سبز بارونی، توی اون عصرهای غمگين پاييزی، توی اون های‌وی‌های بزرگ و طولانی و بی‌سر و ته، ميون اون آدمهای چشم آبی كه نگاه‌شون هميشه سرد و يخی‌ بود، زنده نگهت داره، بهت اميد بده، همه خوابهای طلايی‌ت رو تعبير كنه تا تو رَج بزنی دونه دونه تموم روزهای بلند تابستون غربت رو تا دوباره اول پاييز برسه و اونوقت تو دوباره شال و كلاه كنی و برگردی به شهر دود گرفته ... بوی گل مريم مياد. بوی گل مريم مياد و چه بد شد كه هيچ وقت فرصت نكردیم براش گل مريم بگيریم و اينبار ما خودمون رو هيچ وقت نمی‌بخشیم بخاطر اينكه هيچ گل مريمی براش نذاشتیم توی گلدونهای خونه عزيز. يادت هست، اون چايی‌های خونه عزيز رو كه داغ داغ می‌خوردید تا زودتر بريد و مزمزه كنيد همه‌ی اون لحظات ناب عاشقی رو و ما منتظر می‌مونديم تا بريد و برگرديد، گم بشيد و پيدا شيد... يادت هست؟!

خونه حرمت داره. آدمها حرمت دارند. حرفها و واژه‌ها و كلمات حرمت دارند. لحظات خوب با تو بودن حرمت دارند و سالها بود كه فراموش كرده بوديم اين كلماتِ دلنشينی رو كه اتفاقاً همه ما قبول‌شون داشتیم ولی خب توی اين فراز و نشيب‌ و پستی و بلنديهای زندگی، ظاهراً يه سری واژه‌ها، يه سری قوانين نانوشته، يه سری معيارها، گم شده بودند. توی اين جنگل بزرگ، همه بفكر دريدن و دويدن و زخم زدن، بودند و اگر انسانی پيدا ميشد خيلی زود براش قيمتی ميذاشتند و توی اولين مزايده می‌فروختنش ... حس بدی داره اينكه بدونی فروش رفتی، بدونی معاوضه شدی، بدونی اِكسپاير ديت داشتی. و تو اومدی و دوباره تقّدس دادی به يه سری از اماكن، به يه سری از اشياء و يه وقتهايی از ساعات شبانه روز كه قبل از اومدن تو، هر روز و هر شبش به بطالت و سرگردونی و شمارش همه اون گوسفندانی ‌گذشت كه هيچ وقتی به آخر نرسيد. تو اومدی و دوباره حرمت دادی به همه اون با هم بودنها. تو اومدی تا اون سنسورهای گرد و غبار گرفته از هجوم سنگين زمونه رو پاك كنی. تو اومدی تا اينبار با كوله‌باری از خاطرات برگردی. اينبار تموم چمدونت پُر بود از خاطرات با او بودن. سرشار بود از نگاه او. عطر تن و زلالی و پاكی چشمهاش. صدای نفس‌هاش. درد غريبی كه توی اون نگاه پاكش موج ميزد ... يادت هست؟!

شهر دود گرفته، اينبار دوست‌داشتنی‌تر از همه سالهای به يغما رفته گذشته، شده. كوله‌بار خاطرات اينبار پر شده از عطر تن او. شايد رفتی و برگشتی، شايد! شايد اين شهر، دوباره همون شهر عاشقونه‌يی شد كه سالها ازش جدا بودی، شايد! شايد تونستید دوباره حرمت‌ها رو معنا كنيد، شايد! شايد بشه با ياد نگاهی سالها منتظر موند و چشم به اون پله‌های برقی و ديوارهای شيشه‌يی سپرد، شايد! شايد رفتی و شايد موندی و شايد برگشتی و شايد، شايد، شايد ... راستی، سلام.

Powered by
Movable Type 3.2