IQ جلبكها!
تهران هستم و دارم آخرين روزهای ارديبهشتی اين شهر بیبارون رو كه امسالش عينهو كوير لوت آرزو به دل بارش بارون مونديم رو مزمزه میكنم. هنوز خيلی از روزهای، سر پل تجريش و جلوی آيسپكی كه به تازگی باز شده و دَم ورودی پاساژ قائم كه خب معمولاً هميشه نيروهای غيور و جان بر كف انتظامی با بنز و ونهای سبز و سفيدشون بطور آمادهباش واميستند تا خواهرانِ بد حجاب اين مرز و بوم رو ارشاد كنند، منهم در كنارشون واميستم و ترجيحاً به ماشينها و مسافركشهای عبوری كه برام بوق ميزنند و صندلی جلوشون خاليه، مسيرم رو ميگم. از اينكه صندلی جلو بشينم هميشه شور و شعف و لذتی كودكانه بهم دست ميده. حالا چه اون، توی تهران و صندلی يه تاكسی خطی درب و داغون تجريش – مينیسيتی باشه و چه توی آمريكا و صندلی جلویی BMW M3 سورمهايی رنگ اِسی كه بد مصب عينهو كابين پرواز هواپيمای F14، شيك و تميز و پر از دكمه و دسته و شاسی و عقربه و اينجور خرت و پرتهاست.
تهران هستم و دلم عينهو خانمهای حامله، ويار چاغاله بادوم و گردو و زالزالك رو داره. هنوز وقتی ساعت 5/8 شب از سركار ميرسم خونه، تلويزيون رو كه معمولاً اون موقع روی كانال PMC هست و مطابق هميشه هيچ كسی هم نگاهش نميكنه رو عوض میكنم و ميزنم كانال 2 تا اخبار هشتوسی رو نگاه كنم و همون اول كار ميرم سر يخچال و يه خيار شُسته برمیدارم و خِرت خِرت ميخورم و چه لذتی داره شنيدن اون صدا و بوی خوش خياری كه توی فضای خونه، پخش و پلا ميشه. تهران هستم و هنوز تابستون نيومده دلم برای همه اون پرتقالهای بیآبی كه ديگه اين روزها، آخرين روزهای حياتشون هست و فقط دور نمايی از پرتقال دارند و توشون خشك و بیآبه و من برخلاف خيلی از آدمهای كره زمين، عاشق اين پرتقالها هستم، تنگ ميشه. پرتقالهايی كه انگار طبيعت در حقشون اجحاف كرده و پنداری از پدر و مادری مسّن، زاده و دچار مونگوليسم شدند ولی من دوستشون دارم و عاشق اون لحظاتی هستم كه اون پَرپریهای پرتقال ميره لای دندونهام و من هی با زبونم اونها رو بايد از لون لا لُوها دربيارم و من ميدونم كه هيچ وقت اونها از ميون دندونهام در نميان ولی مثل همهی اين سالهای اخير، پُر رو پُر رو، نيم ساعت زبونم رو ميمالم به دندونهام و بعد از سعی و تلاشی بيفايده، نهايتاً دست از پا درازتر، مجبور ميشم به سراغ نخ دندون ORAL-B كه خدا باعث و بانی و سازندهاش رو بيامرزه برم و آخ كه چه لذتی داره اون پَرپریهای پرتقال رو از لای دندونهات بكشی بيرون و به دور از چشم ديگرون دوباره بخوریشون.
تهران هستم و دلخوش همهی اين لحظات باقیمونده بهاری. هنوز دوشنبه شبها، دوست دارم دراز به دراز جلوی تلويزيون بخوابم و برنامه نود عادل فردوسیپور رو نگاه كنم. دوست دارم اونقدر بيدار باشم كه بتونم تموم يكشنبهها بازيهای بارسلون رو ببينم. هنوز جمعهها نگران نتيجه ليگ فوتبال ايران هستم و ميخوام ببينم خلاصه اين تيم پرسپوليس ميتونه قهرمان بشه و اين افشين قطبی مادر مُرده رو كه بچهگی كرده و پس از سالها زندگی در آمريكا پاشده اومده و همهی آبرو و حيثيت چندين و چند سالهاش رو گذاشته كف دستش، سربلند كنه يا نه. هنوز اول هر ماه منتظر چاپ مجله نسيم ميمونم، هر چند ميدونم باز فرصت نمیكنم كه همه مطالبش رو بخونم. با تموم نِقنِق زدنها باز هم امسال به نمايشگاه كتاب رفتم و دوست دارم كتابهايی رو كه از نمايشگاه خريدم _ و البته اگه حوصله كنم حتماً هم براتون مینويسم كه چه كتابهايی رو خريدم _ رو دور خودم بريزم و از هر كدوم دو ورق بخونم و بندازم كنار و برم سراغ اون يكی كتاب و بعدش هی عذاب وجدان بگيرم كه نكنه اين كتابها، نخونده و همينجوری دست نخورده باقی بمونه. تهران هستم و بوی كاغذهای نو كتابهام رو هنوز مثل دوران خوش بچهگی دوست دارم.
تهران هستم و دلم برای همه كنسرتهايی كه توی اين همه سال اجرا نشده، تنگ شده. برای همهی عروسیهايی كه گرفته نشده و همه اون عروس و دومادهايی كه هيچ وقت به ماه عسل نرفتند. برای همهی جشن تولدهايی كه توی مراسمش هيچ شمعی فوت نشده. آخه چقدر جفا در حقمون! تهران باشی و دلت برای عليرضا عصار تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای سينما عصر جديد و آزادی تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای ديدن تئاتر تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای كافیشاپهای خيابون گاندی تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای جيگركیهای دربند و درختهای چنار خيابون وليعصر تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای فروشگاه بتهون تنگ بشه؟ تهران باشی و دلت برای... دلتنگیها كم نيست ولی خب اينبار شايد فرصت كم باشه. خدا رو چه ديدی، شايد يه وقتی، به همين زودیها، دلمون برای همين دلتنگیهامون هم تنگ بشه.
لازم به توضيحه، اينكه از نوشته و پست قبلی من، خيلی از شماها چنين برداشت كردين كه دوباره به سفر طول و دراز ينگه دنيا رفتم، باور كنيد كه من مقصر نيستم ولی باز با همه اين حرفها، بطور تمام قد شرمندم. اصلاً قصد نداشتم جوری بنويسم كه برای شما اين ابهام ايجاد بشه ولی خب بنظرم بد نيست بعضی از دوستان يه تست IQ برن، چون اينجور كه من برداشت كردم اونها ميتونند IQ خودشون رو با جلبكها و آميبها و تك ياختهيیها مقايسه كنند! آخه عزيزان، مگه من توی همون چند خط اول ننوشتم:
مرغ خياله ديگه. تنها دار و ندارم همين يه مرغه. تخم طلا كه برام نميذاره پس بذار توی روزهايی كه نيستی بال و پرش بدم و بذارم بياد اونورا. بياد پيش تو. بياد فرانكفورت، كلن، واشنگتن، ميلان، اورنج كانتی، پاريس، وين، مونترال، ملبورن. بذار حداقل اين دلخوشی رو از خودمون دريغ نكنيم.
بنابراين اگه يه كمی دقت میكردين حتماً متوجه اين موضوع ميشدين ولی خب واقعيتش اينه از اينكه خيلیهاتون به اشتباه فكر كردين كه من رفتم، يه جورايی بخودم باليدم! چون حس كردم اون مطلب جوری خوب نوشته شده كه كسی نتونسته مرز ميان خيال و واقعيت رو بشناسه. بهرحال من روی تكتك دوستانی كه فكر كردن من از ايران رفتم و همچنين صورت تكتك اون عزيزانی هم كه فكر كردن نرفتم رو توی همين محيط مجازی میبوسم و اميدوارم به زودی زود اين بوسهها توی دنيای واقعی به حقيقت بپيونده تا هر دو طرف به يه نون و نوايی برسند!
البته حتماً دوستان در جريان هستند و ميدونند با توجه به اخلاق گند و مزخرف و تبعيضآميز من! اينبار هم طرفِ صحبت من كما فیالسابق، خانمهای خواننده اين وبلاگ هستند و بنده همين جا و به بلندای تاريخ دو هزار و پونصد ساله، اعلام میكنم هيچ علاقهايی به بوسيدن روی خوانندههای آقا رو ندارم و ترجيح ميدم با اونها به همون رفاقت و آشنايی توی همين دنيای مجازی بسنده كنم و رفاقتها و چيزهای ديگه رو از اين محيط به بيرون نكشونيم چون قطعاً ديدن و بوسيدن چهره و رخ همديگه نه برای اونها جاذبه داره و نه برای من. ولی وقتی پای جنس لطيف به ميون مياد، دست و پا و همه اعضاء و جوارح شرعی و غير شرعی آدميزاد به لرزه ميوفته! پس به اميد آنروز ...!
