سه شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

.....
.....

بـرای هميشه از ايــران رفتم ... خـداحـافـظ

.....
.....

يعنی اگه يه روزی صبح اومدين و ديدين من توی صفحه‌ی وبلاگ، جمله‌ی بالا رو نوشتم بدونيد و آگاه باشيد كه صرفاً برای استفاده بهتر از اينترنت به دار و دسته‌ی مهاجرينِ دور از وطن پيوستم. بهرحال آدم برای هجرت بايد انگيزه‌ی قوی داشته باشه و برای آدم معتادی مثل من كه شايد چيزی نزديك به بيست ساعت پای كامپيوتر نشسته و خواهر مادر اين كيبورد رو داره سرويس ميكنه چه انگيزه‌ای بالاتر از اينكه توی مملكتی باشی كه برای ريپلای كردن و جواب به يه ايميل زپرتی، دو ساعت منتظر نشی تا ببينی آقايونی كه اون بالا نشستند كی سرشيلنگ رو باز می‌كنند تا يه كمی مگابايت بياد سمت تو!

توی ايده‌آل‌ترين لحظات و با تخفيف، چهل پنجاه سالی از دنيای مُدرن عقب هستيم. سرعت و شتاب و تكنولوژی و مگابايت و پيكسل‌هامون هيچ تناسبی نداره با دنيای ديجيتال امروز و حالا هم كه تا تقی به توقی می‌خوره، اس‌ام‌اس و اينترنت‌مون ميره ميرسه به خود گاء. مكافاتی داريم بابت اين سرعت لاك‌پشتی اينترنت و اون اس‌ام‌اس‌هايی كه به مقصد نميرسه و يه هفته است روی Wailting مونده و هر بار هم كه چك‌ش می كنی می‌بينی عينهو اين بچه تُخص‌های پدرسگ، زل زده بهت و گستاخانه بيلاخ‌ش رو هم داره ميكنه توی‌چشم‌ت و تو هم نمی‌تونی تخم‌ش رو بخوری.

توی سال 2010 كه مبنای همه‌ی طول و عرض زندگی شده اينترنت، ديگه نميشه اين محيط رو مجازی بدونيم كه ديگه خيلی از چيزهای حقيقی و واقعی هم با استانداردهای اين محيط اندازه گرفته ميشه. حالا ديگه بيزينس‌ و عشق‌های اينترنتی، ای‌ _ بوك، دانلود فيلم و موزيك، پرداخت قبض، چك كردن حساب بانكی، ای _ تيكت و ... جزء مهمی از زندگی آدم‌ها شده. ايميل يه چيز فان نيست كه فقط عكس‌های فورواردی برای هم بفرستيم كه اگه تا الان، دو هزار نفر توی اين هفته برای من عكس اون دو تا قورباغه كه همديگه رو عاشقانه بغل كردند فرستادند ولی هستند آدم‌هايی كه از همين ايميل و فضای اينترنت داره دخل و خرج زندگی‌شون بالانس ميشه. زندگی خيلی‌ها گره خورده به همين سرعت اينترنت كه توی اين مملكت مثل خيلی از چيزهای ديگه پشيزی هم براش ارزش قايل نيستند. حالا ديگه ميشه به خيلی از سايت‌های اينترنتی اعتماد كرد و خريد اينترنتی انجام داد. حنی ميشه به خيلی از همين آدم‌هايی كه از توی همين محيط، سر و كله‌شون وسط زندگی‌ت پيدا ميشه اعتماد كرد. حتی خر و عاشق‌شون شد. كنارشون خوابيد. بچه‌دار شد. باهاشون رفت شمال. كنار شومينه خوابيد. پرتقال خورد و وقتی طرف خوابه، پـَر بالش رو كرد توی گوش‌ش و تا اون از خواب پريد تو خودت رو الكی بزنی به خواب.

ساعت 10 صبح، اس‌ام‌اس ميزنی برای يه بنده خدايی كه: بزبز قندی خوب دادی؟! طرف يك نصفه شب زنگ ميزنه و فحش خوار و مادر رو می‌كشه به جون‌ خودت و هفت جد و آبادت كه مرتيكه‌ی پفيوز ديوث خودت دادی. ننه‌ات داد. اون آبجی پتياره‌ات داد و تو در حاليكه مات و مبهوت، در و ديوار خونه و تمام ريلشن شيپ‌های زندگی‌ت رو نگاه ميكنی و با انگشت‌، روزهای ماه رو می‌شماری می‌بينی كه هنوز وقت‌ش نشده كه طرف پـ.ـريـ.ود بشه، پس چرا نصفه شبی اينچنين جر ميده و نعره می‌كشه و تمام نواميس و اناث خانه و خانواده رو به فاحشه تبديل كرده، كه با كمی كانورسِشن متوجه ميشی اس‌ام‌اسی رو كه صبح نوشته بودی بزبزقندی خوب دادی؟ رو تو موقعی فرستادی كه ايشون از جلسه‌ی امتحان مكانيك سيالات اومده بيرون ولی اس‌ام‌اس ساعت يك نصفه شب و موقعی كه ايشون از يه مهمونی اومده خونه به دستش رسيده و فكر كرده تو با صراحت داری از پروسه‌ دادن و كردن صحبت می‌كنی! همين ميشه كه در كسری از ثانيه همه‌ی اون عشق‌های آتشين تبديل ميشه به گدازه‌ی از كينه و نفرت و مامان جون‌ت كه تا اون موقع خيلی عزيز و گوگولی بود يهويی ميشه زن خيابونی و خواهرت پتياره و خودت هم ....

دنيايی شده دنيای امروز اين گربه‌ی خموش كه ديگه داره حال همه‌مون رو بهم ميزنه از اين همه سكوت و سكون و آرامش و حياء و نجابت. مادر اين كليد F5 كيبوردهامون ديگه سرويس شد از بس هی زديم تو سرش و هی هيچ صفحه‌ايی رفرش نشد. يه جوری شده كه بايد زنگ بزنيم به دوست و آشناهايی كه خارج از ايران هستند، يُوزرنم پسوردمون رو بديم تا ايميل‌هامون رو چك كنند! همينجوری پيش بره، فكر كنم منهم بايد تلفنی مطلبم رو بخونم تا يه كسی كه توی موزامبيك دسترسی به اينترنت داره، وبلاگ رو آپديت كنه. جداً كه زرشك با اين مملكت‌مون.

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

k1-jonob.jpgهزار كيلومتر كه از تهران دور ميشی آدم‌هايی رو می‌بينی كه انگار زمينی نيستند. خونه‌هايی رو می‌‌بينی كه در و ديوارش صاف و ساده و بی‌آلايشه. انگاری از جنس آجر و سيمان و آهكی كه ماها در و ديوار خونه‌هامون رو ساختيم نيست. زندگی‌هایی كه با معيار و پارامترهای ما بچه‌ تهرونی‌هايی كه ادعامون اونجای فلك و جماعت غير تهرونی رو پاره كرده، همخونی نداره. ديوارهای كاه‌گلی. زن‌هايی كه چادرشون رو بستن به كمرشون و بچه‌هايی كه پاچه شلوارشون رو تا زانو زدن بالا و آب دماغ‌شون آويزونه و همونجايی كه توی ساحل داری قدم ميزنی، عاشق خنده‌هاشون ميشی. نون‌های گِردی كه بوش مست‌ت می‌كنه و لِـنچ و قايق‌های چوبی كه روی آب سرگردونه و وقتی می‌پرسی، می‌بينی اين چوب‌های تكه پاره‌، قراره حال و آينده‌ی خونواده‌ی‌ چند نفری رو بسازه.

هر چند نيازی به اين هزار كيلومتر نيست تا چهره‌ی فقر و فلاكت رو ببينی كه وقتی توی همين اَبرشهر هم از ميدون بهارستان ميری به سمت سرچشمه و مولوی، چهره و بافت شهر عوض ميشه ولی اون خونه‌های كنار دريا و اون آدم‌هايی كه دل‌شون به وسعت دريا و نگاه‌شون عمقی داره تا بی‌نهايت، مَسخ‌ت می‌كنه. جوريكه دو روزه هنوز نتونستم برگردم و خودم رو گم كنم دوباره لابه‌لای اين شهر و هياهوش. گير كردم توی اون كوچه‌های بَل باريكی‌ كه خاك و گِل‌ش آشناتر از هر آشنايی بود و نگاه اون بچه‌هایی كه انگار هميشه قرار همونجوری پاك و معصوم باقی بمونند. خدايا ما كجاييم و اونها كجا؟ دغدغه‌های ما چيه و نگرانی اون‌ها چيه؟ چقدر صداقت موج ميزنه توی اون محله‌های قديمی لَب دريا. همه‌ی اون حس‌های خوب بچه‌گی كه سالها گم شده توی دود و دَم اين زندگی صنعتی، زنده ميشه توی اون محله‌هايی كه توی گرمای 50 درجه مرداد، هنوز بدون كولر سر می‌كنند اين زندگی رو.


k1-jonob1.jpg گاهی آدم دوست داره تا دل بكنه از اين شهر و شلوغی و دَغل‌بازی و بره گم بشه لابه‌لای اون جماعتی كه صبح ميزنن به دريا و هنوز يادشون نرفته كه بايد اميدشون به اونی باشه كه اون بالاست ولی می‌بينی اگه بری، اونجا هم جايی نداری كه اونقدر غبار گرفته اين دل و روح رو كه هيچ‌وقت نمی‌تونی مثل اون آدمها دريادل باشی. بزرگ باشی و صادق. چه نگاهی دارند اون آدم‌های دل‌سوخته شهرهای ساحلی. چه تبسم تلخ و چه زندگی‌های شيرينی كه هيچ‌وقت ماها پيدا نمی‌كنيم اون خلوص و پاكی رو توی اين پليدی وآهن و فحش‌های دو سركِشدار زندگی‌های شهری.

عكس‌ها از خودم

پنجشنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۸۸

k1-sun1.jpg


غروب است

با آن که می‌ترسم

با آن که سخت مضطربم

باز با تو، تا آخر دنیا خواهم ماند

شعر از سید علی صالحی / عکس از خودم

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

k1-Sea1.jpg
کنار دریا
عاشق باشی
عاشق‌تر می‌شوی
و اگر دیوانه
دیوانه‌تر
این خاصیت دریاست
به همه چیز وسعتی از جنون می‌بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی‌برند

شعر از رسول یونان / عکس از خودم

سه شنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

k1-fars.jpg زندگی رو كوچيك‌ش كردم. كوچيكِ كوچيكِ كوچيك. ديدی چمدون‌ها رو كه سه تا سايز داره؟! از اون سايز بزرگه، رسوندم‌ش به كوچكترين سايز. پريروزها كه توی خيابون منوچهری، از آقاهه پرسيدم، گفت نهايتاً هفت هشت كيلو بيشتر توش جا نميشه و حالا از سی كيلو رسوندم به هشت كيلو. كار راحتی نيست دل كندن از اون كيلوهايی كه هر كدوم‌ش رنگ و بويی داره. طعم و عطری. دَك و پُزی.

نسخه نمی‌پيچم كه مدت‌هاست خودم لَنگِ دستانِ شفابخش‌م. نسخه نمی‌پيچم كه تجربه‌ی هر كسی، مثل مسواك ميمونه، مال خودِ خودشه و نمی‌تونه بده بغلی. بغلی، بده بغلی ... بغلی، بده بغلی ... بغلی، بده بغلی ... چه بغلی؟! هيچ بغلی. هيچ. هيچ. هيچ.

بار و بنديل‌ت كه سَبك شد، شايد نزديك بشی به خلق و خوی اون درويش‌ و گليم پاره‌ش! حالا ديگه مدتهاست كه اين شهر با صدای هيچ درويشی بيدار نشده. باز ما يه چيزهايی ديديم ولی اين نسل جديد كه غير از دسته‌های سه‌گا و سونی و اريكسون، هيچ كشكول و تبرزينی نديده. پَرت نشيم از موضوع كه قطعاً اين نسل هم همونجوری كه ما كشيديم از آب بيرون، می‌تونه بهتر از ما گليم‌ش رو پهن آفتاب كنه. آره سَبك‌تر كه بشی ديگه سرچ نمی‌كنی هتل‌های پُرستاره رو. اطاق‌های دَبل و سوئيتِ فلان و بيسار رو. سَبك‌تر كه بشی حتماً بی‌جواب نمی‌مونه دو، دو تا كردن‌های زندگی‌ت.

راهی‌م. شايد به جنوب برم، شايد! ... درد كشيده‌ی خواسته تا نايب‌الزياره باشم، نه پنچره فولادی امام رضا رو كه سواحل جنوب رو. قرار شد كفش‌ها رو دربيارم و پای برهنه روی ساحل جنوب راه برم، تا كجاش رو بهم نگفت، فقط گفت برو. شايد تا سپيده‌ی صبح، شايد ... شايد تا غروب دلگير دريا، شايد ... و حالا چه فرقی داره اين سر با اون سرش. شمال و جنوب ساحل‌ش. مهم اينه، آب خليجی كه حالا برای فارس بودن و نبودن‌ش اَلم شنگ‌هايی بپا شده حس خوب بودن رو بهت ميده. حس اينكه هست. هنوز هست وطنِ پاره پوره‌ايی كه ميشه بخاطرش موند. موند و نفس كشيد تموم لحظات‌ش رو. آره، شايد به جنوب برم، شايد!


يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

k1-Salinger.jpg بنا به سفارش آدمی محترم و فوق‌العاده كاربَلد، دوباره دارم ناتور دشت رو می‌خونم. اتفاقاً می‌خواستم همين روزها بيام و برای چندمين بار اَزش بنويسم. هی دست دست كردم و همينجوری موند تا دو سه شب پيش كه صاحب تموم اون دشتِ بی‌سروتَه از بين ما رفت. از بين ما؟!

ميگن خاك خبر می‌بره و نبايد پشت سر مُرده حرف زد! ولی خب بعيد بدونم اون خدا بيامرز با اون اخلاق گـُهی كه داشت اصلاً بدونه اين سر دنيا كشوری به اسم ايران هست كه آدم‌هاش سالهاست با هولدنِ ناتورش رفيق‌اند و تموم كوچه پس‌كوچه‌های نيويورك رو يكبار با اين پسر جسور كه هيچ‌وقت نخواست همرنگ بقيه‌ی آدم‌ها بشه، طی‌طريق كردند.

سلينجر عزيز اگه فقط همين ناتور دشت رو هم نوشته بود، قطعاً اسم‌ش با همين شكوه و جار و جبروت موندگار شده بود. ادبيات دنيا بدون ناتور دشت، كم داشت. نه يه چيزی، كه خيلی چيزها كم داشت. همونجوری كه خود سلينجر هم كم داشت! حالا چون هولدن كالفيلد رو خلق كرد كه نبايد همه‌ی محاسن خوب دنيا رو بچسبونيم به تن و بدن‌ش. آخه پيرمرد اين چه كاری بود كه تو كردی؟! مگه دنيا چند تا سلينجر داشت كه گوشه‌ی عُزلت گزيدی؟ و حالا هم که توی این عکس انگار میخواهی با مشت بزنی توی دهن همه مون. اونهايی كه فقط يه سری دست‌نوشته‌ی تيكه پاره دارند، با همون چار تا ورق پاره، باسن ادبيات نوين و كلاسيك رو از چندجهت، پاره كردن و از اين منبر به اون منبر، سخنرانی می‌كنند و اونوقت تويی كه بايد هر روز حرف بزنی و خطابه سر بدی و نوشتن يادمون می‌دادی، سالها ساكت نشستی گوشه‌ی اون خونه همشاير كه چی بشه؟!

كتاب يكی از چيزهايی كه من بی‌بهونه دوست دارم بخرم و به آدم‌هايی كه دوست‌شون دارم هديه بدم. نشمردم ولی تا حالا تعداد زيادی ناتور دشتِ ترجمه‌ی نجفی انتشارات نيلا رو خريدم. برام جالب بود وقتی برای اولين بار از ناتور دشت نوشتم يه سری از خواننده‌ها برام كامنت گذاشتند كه با خوندن اين كتاب و شخصيت هولدن ناخودآگاه ياد من يعنی شخصيت كيوان از پشت يك سوم افتادند! نمی‌دونم اگه سلينجر زنده بود و توی سفر بعدی‌م به آمريكا من رو به خونه‌ش راه ميداد، آيا خوشحال ميشد كه می‌فهميد يه سری معتقد هستند من، مثل هولدن هستم يا از همون بالای تپه با اُردنگی می‌نداختم توی رودخونه!

شايد اگه سلينجر می‌دونست كه اين همه مشتاق و علاقمند توی ايران داره، ول می‌كرد اون جامعه‌ی شاد و رنگی جينگول مَستان و شال و كلاه می‌كرد و ميومد ميون همين جمعيت سياه و در خوش‌بينانه‌ترين حالت، خاكستری، چون اينجا بهترين جای دنياست برای همه‌ی منزوی‌ان و گوشه‌گيران دنيا! الهی نور به قبرت بباره ای پيرمرد خُلد آشيان ولی كار خوبی نكردی. کار خوبی نکردی كه اينقدر كمرنگ زندگی كردی دنيا رو. سهم ادبيات دنيا از تو خيلی بيشتر از اين‌ها بود. خيلی. ‌

شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۸۸

تهران، تهران قديم نيست. تهران، تهران هر سال نيست. حتی تهران همين پارسال پيرارسالِ، اين موقع‌ها هم نيست. كيسه‌های شنِ زرد و قرمز كنار خيابون، همچين لبخند ميزنند به ستاد مبارزه با برف و بوران و به آرومی، بيلاخی حواله می‌كنن برای شهرداری و سازمان عريض و طويل هواشناسی و اون بيلبورد و پلاكاردهای رنگی كه آويزون در و ديوار شده، كه بيا و ببين. اين شن و ماسه تنها چيزهايی بود كه قرار شده بود امسال به رايگان به ملتِ هميشه در صحنه هديه بدن كه اونهم به درد هيچ كدوم‌مون نخورد.

تموم كيسه‌های شن، قبله رو به اَمون خدا ول كرده و رو به ارتفاعات دارآباد، همونجايی كه تا خونه‌ی ما و شهر كتاب نياوران و بيمارستان محك، فقط چند دقيقه راهه، برگشتن و زير لب فحشی نثار امواج پارازيت می‌كنند كه امسال نذاشتند ابرهای اين حوالی باردار و بارونی بشن. اين‌ها همه‌مون رو دارن عقيم می‌كنند. همه‌مون رو! و اونوقت ديگه هيچ مردی خودش رو سرزنش نمی‌كنه بابت اينكه نميتونه كسی رو حامله كنه و يا هيچ زنی نمی‌رينه به زندگی و آينده‌‌ش برای اينكه نميتونه تركمونی بزنه به اين زندگی.

چند روز پيش زنجير چرخی كه گوشه‌ی انباری تاريك و نموره افتاده و دل‌ش به همين يكی دو ماه زمستون خوش بود، سراغ برف رو اَزم گرفت. خنديدم و بهش گفتم: "دل‌‌ت خوشه هاا اَخوی‌، برف كجا بود. همين جا بمون كه حداقل توی اين تاريكی نمی‌بينی چهره‌ی زشت اين شهر و آدمهاش رو."

بوی سيرتُرشی ميومد. يه سيرترشی هفت ساله كه سال‌ش پيوند خورده بود به عدد خوشبختی. خوشبختی؟! بوی نا ميومد. بوی نم. همه جای ديوار زيرزمين، شوره بسته بود. رد سفيدی همينجوری رفته بود تا اون ته زيرزمين و توی تاريكی و لای يه سری خنز پنزر، گم شده بود. خنده‌ی تلخی كرد. زنجير رو ميگم. خنديد و بهم گفت: "برام از اون بيرون بگو، دلم تنگ شده برای روزهای برفی اون سربالايی سعدآباد. برای قيطريه. كوچه پس‌كوچه‌های فرشته."

بهش گفتم: "راستش اگه يه مردی پيدا بشه كه از دست ماموران شهرداری و ستاد رفع سد معبر در بره و گوشه‌ی پل تجريش، همون اول بازارچه، بغلِ اون روزنامه‌فروشه‌ منقلی بذاره و بلالی آتيش كنه و بده دست خلق‌الله، ديگه خودِ خود تابستونه. برف كجا بود؟ زمستونه چيه؟!"

خنديد و گفت: "پسر تو هم كه دروغگو شدی؟ شدی هم‌پياله همين آدمها كه."

"دروغگو؟ نه بخدا دروغ نمی‌گم. امسال به كوری نمی‌دونم كی‌كی‌ها، زمستون‌مون هم بهاره؟!"

دور خودش پيچيد. خش‌خشی كرد و همينجوری هی دور خودش پيچيد. پيچيد و پيچيد و پيچيد. گفت: "سردته، آره؟!"

چيزی نگفتم. فقط نگاش كردم. نمی‌دونم توی اون تاريكی تونست رد چشمام رو بگيره كه خيره مونده بود روی شوره ديوار يا نه.

"پسر تو چته؟ چرا اينجوری شدی؟ اونجا چه خبره؟"

گفتم: "خدا شاهده، آفتاب عينهو شمشير نادر، فرق سر و چشم‌مون رو سوراخ می‌كنه. هوا گرمه گرم و دريغ از يكبار شال گردنی كه بندازيم روی شونه‌ها و دور گردمون. اصلاً می‌خواهی يكبار خودت رو ببرم بيرون تا ببينی؟!"

گفت: "نه من مثل شما آدم‌ها، بی‌معرفت نيستم. حالا كه برفی نيست منهم می‌مونم كنج همين انباری نمور. ولی يادت باشه نگفتی اونجا چه خبره؟!"

داشتم از در زير زمين می‌رفتم بيرون. برگشتم و نگاش كردم: "بهت كه گفتم. نه برفی. نه بارونی. هوا هم گرمه. گرم گرم."

گفت: "هوای بيرون رو نمی‌گم. هوای خودت رو ميگم. هوای دل‌ت. اگه اينقدها كه ميگی گرمه، پس تو چرا سردته؟ چرا می‌لرزی؟"

چيزی نگفتم. در آهنی زيرزمين رو كه بستم، يه صدای جيرجير خشكی، همه‌ی موهای تنم رو سيخ كرد.

پله‌های زير زمين رو كه رفتم بالا صداش رو شنيدم كه از تَه زيرزمين داد ميزد: "پسر تو هيچ‌وقت دروغگوی خوبی نبودی. هيچ‌وقت"

چهارشنبه، ۳۰ دي ۱۳۸۸

زندگی فراز و نشيب و بالا پايين‌های زيادی داره كه توی هيچ معادله‌ی منطقی نمی گنجه. اونجايی كه باهات سرناسازگاری ميذاره ديگه نميشه باهاش سرشاخ بشی. زندگی رو ميگم. نميشه و وقتی هم كه به اينجا ميرسی شايد يه راه بيشتر جلو پات نباشه. تسليم بشی. دست‌ها رو ببری بالا و تسليم بشی. حس خوبی نيست ولی بازی زندگی، غول بی‌شاخ و دُم‌يه كه خيلی زود خُردت می‌كنه. شايد اگه تجربه‌ش رو نداشته باشی، دل‌ت رو خوش كنی به اون چهار كتاب مثبت‌انديشی و مديريتی و اسكاول شين ولی اگه زخم‌خورده باشی می‌دونی غول زندگی به قواعد اين بازی هيچ احترامی نميذاره، شطرنج نيست كه با پياده‌ت بتونی وزيرش رو بزنی. اين بازی قواعد خاص خودش رو داره كه وقتی قرار شد با اون سرناسازگار زندگی بجنگی، ديگه محاله كه از پس‌ش بربيايی.

وقتی به اينجا ميرسی بايد بندازی توی اون سرپايينی و خلاص كنی. خلاص كنی و بذاری بره. تا كجا؟ معلوم نيست. نمی‌دونم. فرار از واقعيت نيست كه اين خودِ خودِ حقيقتِ زندگی‌يه. بی‌شك به لب رودخونه و آب حيات نميرسی ولی شايد ته دره، بهتر باشه از بودن توی اين جاده‌ی پر از پيچ‌و‌خم بدونِ علامت و چراغ و خط‌كشی. آره خلاص، خلاصِ خلاص. يه موزيك ملايم بذاری و شيشه‌ی ماشين رو بدی پايين و صحنه‌هايی رو ببينی كه از جلوی چشم‌هات تند و تند رد ميشن.

يه جاهايی ديگه فرمون اين زندگی دست تو نيست. پس بايد بشينی و ببينی روزگاری رو كه داره از جلوی چشم‌هات رج می‌خوره. آدم‌هايی كه رج می‌خورند. خاطراتی كه رج می‌خورند. حس‌هايی كه بايد بسپاری دست باد و من الان خلاص كردم. خلاصِ خلاص. يه موسيقی ملايم گوش می‌كنم. خيلی دور خيلی نزديك و رج می‌زنم تموم اون خاطراتی رو كه زنده نشده دفن شد. شايد هم هيچ‌وقتی نبود. اصلاً وجود نداشت. آره خيلی دور خيلی نزديك.

يكشنبه، ۲۷ دي ۱۳۸۸

توی پوستر فيلم هر شب تنهايی، رديف شده جوايز بی‌شماری از جشنواره‌های واشنگتن، دهلی‌نو، زئير، ساحل بيسائو، بنگلادش و هيفده هيجده تا هم جايزه‌ برای فيلم منتخب مردم و داوران و آپارتچی‌ و تخمه فروش‌های لاله‌زار بهش دادند كه به نظر من احتمالاً اونهايی كه رفتن فيلم رو ديدن و اين فيلم منتخب اون جشنواره شده قطعاً جزوه گروه روشندلان و عصای سفيد بودند و بايد به سر در اون جشنواره‌ی كه چنين فيلم مسخره‌ايی برنده جايزه‌اش ميشه، يه كارهايی كرد! الحق كه زرشك و تمشك و آب آلبالوی طلايی رو بايد به اين فيلم داد.

عصر جمعه‌ی پيش و بنا به اصرار داش علی كه اصولاً با مقوله‌ی فرهنگ بشدت بيگانه است و آخرين فيلمی كه ديده حماسه دره شيلر و سنگام بوده! و همچنين گروهی از نسوان كه جزوه نواميس دوستان بودند به يكی از سينماهای درپيت رفتيم. حركتی‌ كردم بقول روزبه پوپوليستی كه چند روزه هر وقت ياد اون يتا پرنده‌ايی كه بسان بروسلی وسط سينما زدم ميوفتم، عرق شرم و خجالت بر پيشونی‌م ميشينه و توی خلوت خودم بارها ندا سر دادم كه: آخه كيوان، اون آدم واقعاً تو بودی؟!

اگه عصر جمعه توی سينمايی بوديد كه توی همون پنج دقيقه اول فيلم فوق‌مزخرف هر شب تنهايی، شاهد جانگولر بازی و هنرنمايی چند نفر از تماشاچيان سينما بوديد، بدونيد و مطمئن باشيد كه يه سر بزرگ و گنده‌ی اون ماجرا من بودم!

k1-tanhayeii.jpg دو روزی بود كه حال و حوصله‌ی درست و حسابی نداشتم و بقول آقايونِ لات‌ها اَن مرغی بودم. وقتی برای بار دوم از پسری كه همراه دوست دختر و خيل عظيمی از دوستان ديگه‌اش به سينما اومده و دقيقاً پشت سر ما نشسته بودند، خواهش كردم كه ساكت باشه تا ببينيم چی توی فيلم ردوبدل ميشه و شازده سربالا جواب داد و در پاسخ به سوال من كه شما اومدی فيلم ببينی يا حرف بزنی؟ با پُررويی تموم گفت: اومدم هم فيلم ببينم و هم حرف بزنم و به كسی هم مربوط نيست، در كسری از ثانيه تموم اون شعارهای گشاد گشاد فرهنگی، كتاب‌های چند جلدی تاريخ ويل‌دورانت، ما چگونه ما شديم، درآمدی بر مكاتب علم‌شناسی فلسفی، فيلم‌های تارانتينو، كافه‌‌نشينی‌های پاريس، موسيقی‌های حسين عليزاده رو فراموش كردم و از پايينِ خشتك شازده، چنان پنچه‌ی مرگباری به‌ش زدم، غاقل از اينكه يه ايل آدم از دوستان‌ش هم اونور نشسته بودند و بالاخواش دراومدند و خب ديگه خيلی ناجور و كسر لاتی ميشد كه بخوام جلوشون كم بيارم.

خلاصه كيوان نگو، بگو بُروسلی و سينما نگو، بگو طويله! ليلا حاتمی و حامد بهداد روی پرده‌ی سينما حرف‌های عاشقونه می‌زدند و من عينهو فيلم‌های آرتيستی، آدم بود كه با مشت‌و‌لگد ميزدم! جان وين، مارلون براندو، آل پاچينو، هريستون فورد ... ملت هم كه آدم‌های خوشحال، با سوت و دست ما رو همراهی می‌كردند. حالا من زور بازويی دارم می‌تونم ده بيست نفر رو همزمان بزنم ولی يه بنده خدای ديگه‌ای باشه خب خسته ميشه و كم مياره ديگه، نامردا همه نشسته بودند و بجای فيلم اصلی، صحنه‌های تركتازی ما رو نگاه می‌كردند. دو فيلم با يك بليط!

خلاصه بعد از ده دقيقه‌ای حركات جانگولر بازی و اكشن و مهيج، رو صندلی‌هامون نشستيم و وسط سينما صلوات بلندی به معنای پايان غائله ‌فرستاده شد. اون بچه پُررو ادب شد و ديگه تا آخر فيلم زر نزد ولی من ماتم گرفته بودم، وقتی فيلم تموم بشه و چراغ‌ها روشن، چه جوری از زير نگاه سنگين آدم‌هايی‌ كه قطعاً به هوای اينكه قُولنج كمرشون رو بشكونند همه‌شون روی صندلی‌هاشون برمی‌گردن و ما رو نگاه می‌كنند، ‌فرار كنم؟!

خلاصه كه نمی‌دونم يهويی چی شد كه آدم به اين جنتلمنی و فرهيختگی كه دست توی هر جيب‌ش كنی يه كتاب 300 صفحه‌ای درمياد يهويی خلق‌وخوی دروازه غاری ميگيره و سينما رو به جولانگاهی تبديل ميكنه كه خب بعضی وقت‌ها ديگه نميشه با اصول دموكراسی و جامعه مدنی و اصل گفتمان با آدم‌ها برخورد كنی. اونجا بجای گفتمان، بايد تركمان بزنی! بايد ادب و هنر و فرهنگ و كلاس و شخصيت رو برای لحظاتی چند، تا كنی و بزاری توی بقچه، آستين‌ها رو بالا بزنی، صدات رو صاف كنی و توی تاريكی سينما با صدایی در فركانس بسيار بالا، عربده‌ايی بزنی آنچنانی تا اون مادر فلانی كه مياد هم فيلم ببينه و هم حرف بزنه، ديگه تخم نكنه از اين گه‌ها بخوره!

شنبه، ۲۶ دي ۱۳۸۸

دوست ندارم. دنیای شما آدم بزرگ‌ها رو دوست ندارم. شاید 188 سانتی‌متر قد و نود و خوردی کیلو وزن و قیافه‌ی زشت و خشنی که دارم، خیلی زود من رو هم توی طبقه‌ی آدم بزرگ‌ها قرار بده ولی نه، نیستم. هر کی ندونه خودم خوب میدونم که هیچ وقت نخواستم بیام توی تشکیلاتِ شما آدم بزرگ‌ها. دنیاتون رو دوست ندارم. دنیایی که تموم طول و عرض‌ش، پُر شده با عدد و رقم و محاسبات غیر خطی انتگرالی. دنیای خُشک و خَشنی که توش حس، هیچ جایگاهی نداره. هیچ علاقه‌ای نیست و همه چی آویزونِ چوب‌لباسى دراز منطق شده. براتون هیچ فرقی نداره تی‌شرت قرمز لاگوست با پالتوی بلندی که خسته است از هجوم وحشیانه‌ی سرما و شال‌گردنی که مدتهاست چشم‌ انتظار برفی‌ست که هنوز نیومده که شما آدم بزرگ‌ها نمی‌تونید بفهمید دلتنگی‌های شال‌گردن رو از ندیدن سفیدی برف. خستگی‌های پالتوی کشمیر خاکستری رو از لمس نکردن خیسی بارون. اون سوسمار سبز و كشميری پالتو، براتون مهم‌تر از تموم دغدغه‌هاشونه.

بزرگ نشدم و بزرگ نمیشم. با کمی اِرفاق، همین دو متر قد رو جا دادم توی دنیای رنگُ‌وارنگ کودکی. بچه‌ام و بچه باقی میمونم. توی اين دنيای بچه‌گی اونقدر راحت و آروم‌م كه اين آرامش را حاضر نيستم با هيچ كدوم از شماها عوض كنم. هر بار که سعی کردم بشینم سر سفره‌ی شما آدم بزرگ‌ها، داغی گذاشتید به پشت دست‌م که محاله هیچ وقت فراموش کنم خاطرات‌ش رو. ترس دارم از دنیای شما آدم بزرگ‌ها. ای مُرده شور این دو روزه عمر رو ببرند که آدم، هم برای بزرگ شدن و هم کوچک موندن‌ش باید به چه دیوثی که نیوفته.

خسته‌ام. خسته و این رو شما آدم بزرگ‌هایی که خستگی‌هاتون رو با بخار اوکالیپتوس سونا و فشار آب داغ جکوزی و مشت و مالِ ماساژورهای شرق آسیا، رفع و رجوع می‌کنید درک نمی‌کنید. شمایی که خستگی‌هاتون همه از سگ‌دوزدن‌های پاس کردن چک‌های آنچنانی‌یه که صفرهاش از برگه‌ی سفید چک‌هاتون زده بیرون، عينهو رشته كوه البرز. خستگی ما بچه‌ها از یه جنس دیگه است. با معادلات دو دو تا چهار تا کردن‌های شما آدم بزرگ‌ها فرق داره. ما نه دسته چک داریم و نه تردمیل که بابت‌ هر کدوم‌ش صبح تا شب سگ‌دو بزنیم. اگه می‌دویم بخاطر زنگ خونه‌هایی بود که توی کوچه پس‌کوچه‌های این شهر خاکستری زدیم و حالا داریم فرار می‌کنیم از دست صاحبخونه.

تو به من خندیدی
و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه
سیب را دزدیم

آره شما آدم‌بزرگ‌هایی که سیب‌ها رو جعبه‌ای می‌خرید، نمی‌دونید چه حس و حالی داره، دزیدن یه دونه سیب قرمز و پشت بندش فرار از دست باغبون و بعدش لَم دادن به دیوار كاه‌گِلی و مالیدن سیب به آستین پیرهن چهار خونه و اونوقت گاز زدن به اون سیب بزرگِ قرمز آبدار. شما آدم بزرگ‌هایی که خودتون باغ دارید. درخت‌های قدیمی سیب دارید و خودتون باغبون هم هستید.‌

آره مُرده شور این زندگی رو ببرند. مرده شور تمام آدم‌هایی رو ببرند که توی این مملکت، بهشون میگن روانکاو و اون سر دنیا میگن، نمیدونم چی‌چی تراپیست. همه‌شون دیوث‌‌‌اند. همه‌شون. اونهایی که مثل خر توی زندگی خودشون گیر کردن و اونوقت با اعتماد به نفس، واسه ملت و سرنوشت‌شون نسخه می‌پیچن و میرینَن به زندگی یه سری آدم که دل‌شون رو خوش کردن به سواد و تجربه‌ی اون آدم‌ها، غاقل از اینکه اونها خودشون هم هیچ اعتقادی ندارند به اون اَراجیف و مزخرفاتی که می‌بافند. باز صد رحمت به معرفت اونهایی که پنجاه هزار تومن میگیرن و حداقل یه قهوه‌ی تلخ میذارن جلوی خلق‌الله و چهار تا چیز دل‌خوش‌کُنک میگن. باز صد رحمت به معرفت اون کولی‌هایی که دور میدون آزادی نشستن و هزار تومن می‌گیرن و از روی خط‌های کف دستت سرنوشت‌ت رو رقم میزنند. باز گلی به گوشه‌ی جمال تمام دزدان بامعرفت سر گردنه که اگه دست می‌کنن تو جیب مسافری، همه‌ی دار و ندارش رو برنمی‌دارند. اونها دیگه به مریض بد حال‌شون تو جلسه اول نمیگن فعلاً نباید هیچ رابطه‌ای رو با کسی شروع کنی و توی جلسه دوم از طرف خواستگاری کنند. ای تُف به اون غیرتت مرتیکه‌ی دیوث که آدم اگه جاکشی کنه بهتر از اونه که خدشه‌دار کنه اسم و رسم و منزلت پزشکی و حرمت مطب رو.

آره دنیای شما آدم بزرگ‌ها رو دوست ندارم. بابام توی سن 53 و عموم 55 سالگی سکته کردن و الان زیر خروارها خاک خوابیدند. هر چند خروارها که اغراقه. خودم بالا سرشون بودم وقتی کفن‌پوش بودند و داشتند دفن‌شون می‌کردند. خیلی باشه شصت هفتاد کیلو خاکه ولی خب همین هم وحشتناكه. حالا دیگه سِنم اونقدر به سن اونها نزدیک شده که با همین انگشت‌های دو تا دست‌م بتونم حساب کنم قراره چند سال دیگه زنده بمونم. چیز زیادی نمونده. می‌خواهی با هم بشماريم؟! يك، دو، سه، چهار ... اونها که ننه‌ و باباشون، عمری بالای هشتاد نود ساله داشتند، زیر شصت سال سکته کردن، من که دیگه ننه‌م فشار خون و چربی و تیروئید داره و بابام 53 سال زندگی کرده که دیگه نمی‌تونم برای عروسی نوه، نتیجه‌ام به هاکوپیان سفارش کت و شلوار بدم.

این همه سال موندم توی همین دنیای کودکی و دل‌خوش بودم به همین خمیر و پازل‌های رنگی. سالهاست تن‌تن خوندم و نقاشی‌های ارژنگ رو خط‌خطی كردم. مابقی‌ش رو هم میمونم توی همین حال و هوا. چيز زيادی نمونده. شما نمی‌دونيد، خودم كه خوب ميدونم. آره دنیاتون رو دوست ندارم. دنیایی که همه‌تون یه خط‌کش بلند گرفتین دست‌تون و همه چیز رو متر می‌زنید. انگار که قراره برای اطاق خواب خونه‌تون میل پرده بخرید. همه‌ی معیارهاتون شده کمّی. همه‌ی زندگی‌ها‌تون شده عدد و رقم. باغ دارید به چه بزرگی ولی دریغ از مزه کردن یک دونه سیب گلاب شمرون. هیچ وقت نمی‌دونید چه لذتی داره اون خستگی که وقتی سر صلاه ظهر تابستون، زنگ در خونه ی مردم رو میزنی و فرار می‌کنی. بخدا قسم همه‌ی شما آدم بزرگ‌ها ول معطل‌ید. دنیاتون رو دوست ندارم. نه باغ‌تون و نه اون سیب‌های بزرگ قرمزی که مزه‌ی کاه میده.

همه‌ی شما آدم بزرگ‌ها خنديدين به دنيای كودكی ما آدم‌هايی كه اتفاقاً بزرگ هم بوديم ولی خودمونيم خواستيم بمونيم توی همين رنگ‌ها و نقش‌هايی كه خيلی بهتر از دو رنگی شما آدم بزرگ‌هاست. يادمون ميمونه كه همه‌تون خنديدين. فكر نكنيد حالی‌مون نبود. بود. خوب هم بود. سر اون ميزهای بزرگی كه نشسته بوديد تا شام‌تون رو بخوريد، همه‌تون خنديدين به دنيای كودكی ما غافل از اينكه خوشبختی ما آدم‌ها رو نميشه با اون خط‌كشی‌های چوبی بلند‌تون اندازه بزنيد. اينجا رو شما آدم بزرگ‌ها اشتباه كردين. حالا اگه می‌خواهين، باز هم بريد تا ببينيد اون روانكاوها و تراپيست‌ها چی براتون تجويز می‌كنند.