January 06, 2009

خدایا اَلعفو

ظهر تاسوعاست. تک و تنهام. نشسته‌م پای این کامپیوتر زپرتی پنتیوم نمیدونم چند که لامصب جون میده تا بخواد چهار صفحه رو با هم باز کنه. در حال حاضر از اون چیزهایی که دوست‌شون دارم فقط همین کامپیوتر دم دست‌مه. بقیه همه رفتند. هیچ کسی نیست. از دور صدای گـُرومپ گـُرومپ طبل میاد. صداهای گنگِ زنجیر و سِنج و نوحه‌هایی که هیچ کدوم از کلمات و اسم‌ها و مکان‌هاش معلوم نیست. صداهایی دَرهم و بَرهم. ظهر تاسوعاست و با یه پرواز سه ساعته و یه چرخش چند درجه‌ی این کره بی‌غیرت زمین میرسی به سرزمین‌هایی که درخت‌های سبز کاج و گوی‌های رنگی سبز و قرمز و سفید و بنفش، پشت پنجره‌ خونه‌ها و ویترین مغازه‌ها زل زدند و تو رو نگاه می‌کنند. چند روزیه که پاپا نوئل همراه با دو تا گوزن قهوه‌ایی کادوهای خوشگل و رنگی رو آورده و حالا دیگه نه از سورتمه و گوزن خبری هست و نه از عیسی مسیح و جینگل بل. سال میلادی شروع شده.

ظهر تاسوعاست. همه رفتند و من تنها توی خونه‌ام. به قاعده‌ی دو کیلو، پرتقال و کیوی رو پوست کنده و خوردم. دروغ چرا، تخمه هم خوردم! یادمه که قدیم‌ترها می‌گفتند توی این روزها نباید تخمه خورد ولی من امروز در حالیکه نشستم و فیلم هانیبال رو دیدم، بدون اینکه یادم باشه امروز چه روزیه و بدون نگاه کردن به گلهای قرمز تقویم رومیزی، تخمه خوردم. تخمه‌‌هاش هم کدو و ژاپنی و از این تخمه ریزهای بو داده‌ی هندونه بود. در حال حاضر بواسطه ترشی تخمه، نوک زبونم رفته. خدایا نکنه یه موقع بخاطر خوردن این چهار تا دونه تخمه، سنگ بشم و بیوفتم گوشه‌ی این خونه‌ی ساکت‌؟! خدایا اَلعفو. خدایا اَلعفو. ظهر تاسوعاست و از بیرون صدای گرومپ گرومپ میاد.

دسته‌ها بی‌حال شدن. عزاداری‌ها بی‌رمق شدند. آدمها دو رو و چند رو و هفت خط و متملّق شدند. جوونها عملی شدند. شیشه‌ی و کراکی و بنگی شدند. دیگه هیچ کسی مرام نداره سرش رو بندازه پایین و حداقل این چند روز رو خلاف نکنه. لوطی هم، لوطی‌های قدیم. لات هم، لات‌های قدیم. حالا دیگه جوونها وقتی میرسن دم خونه‌ی دوست دخترهاشون، هیکلی می‌بندند و میرن زیر علامت و یا اون زپرتی‌هاشون که جون درست و حسابی ندارند میکروفون رو می‌گیرن دست‌شون و با ریتم شیش و هشت نوحه می‌خونند. شهر سیاه‌پوش شده. عَلم و علامت و کـُتل و سنج و دُهل. مرد کجاست؟ مردی و مردونگی کجاست؟ توی این شهر سیاه‌پوش پیدا کردن خونه‌ها‌یی که نون ندارن بخورن کار سختی نیست ولی ... ای بابا این حرفها چیه. بوی برنج آبکش شده میاد. بوی هیزم. بوی چوب. بوی دود. سیب زمینی سرخ کرده. بوی روغنِ داغ. صدای گرومپ گرومپ طبل میاد. وای علی اکبر روان شد سوی میدان. بوی قیمه میاد. بوی نذری. تـُندش کن، سه ضرب بزن. خدایا اَلعفو.

می‌گفت شانزه‌لیزه خیلی قشنگ شده. برلین، مسکو، استکهلم، نیویورک، لندن، اِل اِی، واشنگتن. شهرها همه نورانی شدند. می‌گفت همه‌مون جمع شدیم توی میدون بزرگ شهر و معکوس شُمردیم. چهار، سه، دو، یک ... ساعت که دوازده شد زندگی دوباره شروع شد. خبری که از بیرون دارم، شهر شلوغه. هر روز که شلوغ هست، امروز دیگه قیامته. دسته‌های عزاداری و چادر و خیمه و مسجد و تکایا همه شلوغه ولی جاهایی که نذری میدن شلوغ‌تر از هر جای دیگه‌ است. قیامته. محشر کبری. فرقی هم نمیکنه چای میدن، شربت آبلیمو میدن، خورشت قیمه میدن، شیر کاکائوی داغ میدن یا بره‌ی کباب شده. مردم موج میزنند، هول میزنند، انگاری که قحطی اومده. ظرف‌ها و لیوان‌های یکبار مصرفی که چند سالی‌ست جای کاسه بشقاب‌های ملامین و فلزی رو گرفتند شهر رو به تسخیر خودشون درآوردند. خدایا العفو. قبول دارم که خیلی‌ها اعتقاد دارند به برکت و تبّرک این نذری‌ها، قبول دارم که خیلی‌ها یه لقمه‌ش رو می‌گیرند تا برای مریض هاشون ببرند تا شفا بگیرند ولی این رو هم قبول دارم که خیلی‌ها هیچ اعتقادی ندارند به این غذاها. حرص میزنند. هول میزنند. قبول دارم که خیلی‌ها هیچ مریضی توی خونه ندارند بلکه این خودشون هستند که روح و جسم شون مریض و بیماره و باید شفا بگیره.

هول میزنیم. موج میزنیم. توی سر و کله‌ی هم میزنیم غافل از نگاه گرسنه‌ای که محتاج‌تر از هر محتاجی هست به این غذاها ولی شرمنده از من و تو و حجب و حیای خودش، توی این سرمای سوزان گوشه‌ای وایستاده و تنها نگاه میکنه من و توی سرنشین بنز، بی‌ام‌دبلیو، پراید، ۲۰۶، مزدا، سوناتا و سوزوکی رو که اگه چاره داشتیم همدیگر رو با دندون تیکه تیکه می‌کردیم بخاطر یه بشقاب خورشت قیمه‌ی نذری. توی این شهر سیاه پوش کار سختی نیست پیدا کردن دست‌ها و نگاه‌های محتاجی که مدتهاست یه وعده غذای گرم نخوردند. خدایا العفو.

January 03, 2009

هـذيـون‌هـای يـه روز سـرد

اسمش اينه كه صبحه زوده ولی اين تيره و تاری هوا هيچ نشونی از صبح نداره. آخه مگه ميشه صبح باشه و هوا اينجوری تاريك باشه؟! سگ مصب بهار و زمستون هم نداره، آسمونِ اين موقع، توی هر نيم‌كره شرقی و غربی دنيا كه باشی همينجوريه. تيره و تاريك و ظلمات. هم ساعت رو كشيديم جلو و هم نكشيديم ولی تاريك بود و ترسناك. عيبی نداره بذار شركتِ ما هم فكر كنه كه ما خـر بوديم و نفهميديم كه سالهاست به هوای صبح زود و با استناد به توصيه‌ی سحرخيز باش تا كامروا باشی، ما رو نصفه شب از خونه ميكشه بيرون تا آخر ماه چندر غاز بذاره كف دست‌مون كه اونهم دهم ماه كه ميشه دود ميشه و ميره آسمون. يادت بخير مش قاسم، سحرخيز شديم ولی كامروا ...!

روی صندوقِ صدقاتِ سر كوچه نوشته، صدقه هفتاد نوع بدی و بلا رو از آدم دور ميكنه. صبح‌ها كه نه ولی هر شب كه برمی‌گردم يه اسكناس دويست تومنی ميندازم توی اين صندوق آبی رنگ ولی خب حتماً اين بلاها كه سر دست و پا و گردن و آرنج و بيضه و زانو و معده و روده‌ی من مياد توی تعرفه‌ها‌ی پوشش درمانی سيستم صدقاتی نيست. حتماً اينها بدی و بلاهایست كه بالاتر از اون هفتادتاست. هر روز، هر روز صدقه ميديم حال و روزمون اينه، ديگه وای بحال اينكه يه روزی يا شبی نديم، البته منظورم صدقه است.

كلی كتاب دارم كه همينجور دست‌نخورده باقی مونده و من عذاب وجدان دارم بابت اين همه كتاب‌های تَل‌انبار شده و كادو گرفته از دوست و دشمن كه هنوز نخونده باقی موندند. فيلم‌هايی كه هنوز نديدم و يه سری چيزهایی كه خيلی دوست دارم بخورم و هنوز نخوردم! بايد خوند، بايد ديد، بايد خورد. خدايا من رو تا خوندنِ همه‌ی كتاب‌ها و فيلم‌هايی كه دوست‌شون دارم و هنوز نخوندم و نديدم از اين دنيا مَبـر. لال از دنيا نری، بلند بگو الهی آمين.

خب اون دكتر احمقی كه ميگه قرص‌ها رو حتماً بايد همراه با صبحونه‌ بخوری چرا اين رو در نظر نمی‌گيره كه توی اين زندگی نيمه سنتی، نيمه صنعتی، نيمه مدرنِ در حال گذار از اينجا به ناكجاآباد كه مجبوری ساعت 5 صبح بيدار بشی كه ديگه نمی‌تونی صبحونه بخوری. چرا نمی‌فهمه خوردن يه بيسكويت پشتِ ميز كار و وقتی كه يه چشمت به ايميل‌ها و يه چشم‌ت به هفت، هشت، ده تا صفحه‌ی باز شده‌ی ديگه است، اسمش صبحونه نيست. حالا اصلاً اينها همه به كنار، مگه ميشه بيسكويتِ سفت شده‌ی ده روز پيش رو بدون خوردن چايی از گلوت بدی بره پايين؟! انگار كه داری تيرآهن 22 قورت ميدی. خب همين ميشه كه منهم قرصم رو با چايی ميخورم و بدبختی هم دقيقاً از همينجا شروع ميشه كه حالا همه‌ی اونهايی كه حتی مكتب و اَكابر هم نرفتند، ميشن متخصص مغز و اعصاب و غدد و سيستم گوارشی. چرا قرصت رو با چايی ميخوری؟! و اينجاست كه من بايد هی توضيح بدم، هی توضيح بدم، هی توضيح بدم و خب آدم هم كه هميشه حال و حوصله نداره هی توضيح بده. همين ميشه كه تصميم می‌گيرم از فردا پاشم برم توی زيرزمين و همونجا قرصم رو با چايی بخورم تا ديگه كسی نخواد اطلاعاتِ نخ‌نما شده‌ی پزشكی كه توی راديو و تلويزيون می‌شنوه رو به رُخ من بكشه.

ايراد ما آدمها همينه ديگه. توی زندگی‌ها‌مون هيچ وقت، خاكستری نداريم. همه چی يا سفيده سفيده يا سياه سياه. حالا هی بيا و به اين جماعت بگو، بابا اين دكترها يه گـُهی هستند مثل خودمون. چرا اينقدر دراز و بلند و كـَت و كُلفت‌شون می‌كنيد كه اگه خدا زد توی سرت و استثناً از يكی‌شون خوشت اومد تخم نكنی نزديكش بشی و بغلش كنی. اونقدر گنده‌شون می‌كنيد تا هم خودشون باور كنند پُخی هستند و هم تو ديگه نتونی هم‌قدِ و هم‌وزن و هم‌مَسلك و هم‌پيمون اونها بشی؟! بدبخت و مادر مُرده‌ها، خيلی‌هاشون هم ادعايی ندارند و ميدونند كه همچين تحفه‌ و آش دهن‌سوزی هم نيستند ولی وقتی همه‌ی آدمهای دو و بر و اطرفيان برات هُورا می‌كشن، يه روز هيچی نگی، دو روز هيچی نگی، يه هفته خودت رو بزنی به كوچه‌ی علی چپ، بعدِ ده روز باورت ميشه كه خب حتماً تو يه چيز فرامادی و ماورايی هستی كه اينها دارن اونجای خودشون رو پاره می‌كنند تا خانم و آقای دكتر، افتخار بده و براشون دستی تكون بده. همين ميشه كه دكتر مجبور ميشه خودش رو باد و پُف كنه تا بتونه اون هندوونه‌هايی رو كه ديگران نتونستند از زمين بلند كنند رو برداره و همين رشدِ تك بعدی باعث ميشه كه خيلی از شما پزشكان با علم به اينكه اصل و اصول و تئور‌يها رو ميدونيد ولی خيلی از سلول‌های زندگی‌تون سرطانی بشه و خب اين سلول‌های سرطانی رو نميشه به روش آزمايشگاهی تشخيص داد.

گـُنده شديد ولی مثلاً فقط دست راست‌تون يا گوش چپ‌تون دراز شده. رشد كرديد ولی فقط از ناحيه زانو تا مچ پا! خب اين يه رشد سرطانی هستش ديگه وگرنه اينكه جمع بشيم دور هم و فكر كنيم هيچ كسی جز پزشك جماعت آدم نيست و افتخارمون اين باشه كه دوستان من فقط دكتر هستند همين ميشه كه هی بخواهيم در رابطه با مفصل و سلول خونی و آرتروز با كلماتِ قلمبه سُلمبه صحبت كنيم. نگيد نه اينجور نيست كه مايی كه از بيرون داريم شماها رو نگاه می‌كنيم ميدونيم هست. نه تنها من كه دلِ خيلی از جماعت از دست شما خونه. خب حتماً خودتون رو تافته‌ی جدا بافته ميدونيد ديگه، وگرنه اين همه آدم كه زر مفت نمی‌زنند. كاری نداره اينكه بخواهيم بدونيم برای پارگی منيسك بايستی تست‌های مك‌موری و فشاری آپلی و بالوتمان رو انجام داد، اينها رو حتی من بيسواد هم ميدونم. الان بقيه فكر می‌كنند اين چند تا كلمه‌ی خارجی بدون معنا و مفهومه ولی شما كه پزشك هستيد خوب ميدونيد اين تست‌ها نشون ميده كه منيسك مديال پارگی داره يا نه. نهايتاً يه سری داروهای غير استروئيدی NSAID هم برای كاهش درد و تورم تجويز می‌كنيم.

حالا برفرض كه دكتر باشی و بدونی كه منيسك، رگ خونی نداره و خونريزی داخلی هم ايجاد نميكنه. بدونی كونديل استخونی رون پا به شكليه كه وقتی زانو در راستای خط افق و نصف‌النهار راست ميشه، بيشترين فضا رو اشغال ميكنه ولی وقتی هميشه سرت توی كتاب بوده و هيچ وقت طعم بازی فوتبال و دويدن و جفتك زدن رو نچشيدی ميخواهی اون منيسك خوب و خوشگل و فابريكت رو با خودت ببری اون دنيا؟! چون درس و مشق داشتيد، هيچ‌وقت سينما نرفتيد، ورزش نكرديد، جوونی نكرديد، زنگ خونه‌ی همسايه‌ها رو نزديد و فرار نكرديد، توی اتوبوس انگشت توی اونجای هم‌كلاسی‌تون نكرديد، بواسطه‌ی داشتن كنكور هيچ‌وقت فرصت نشد عاشق بشيد بعدش هم كه ديگه دكتر شديد و واژه وزين و سنگين و پُر افتخار دكتر چسبيد بيخ گلوتون، اونقدر الكی گـُنده‌تون كردند كه مجبور شديد هميشه با كت و شلوار و كراوت و با قاشق چنگال غذا بخوريد. بابا بـكنيد اون رخت و لباس و ماسكی رو كه مجبوريد سالها باهاش زندگی كنيد. از اون بالا بياييد پايين و بشنيد رو زمين و خاك و خُل و دو لقمه هم با دست غذا بخوريد ببنيد چه حالی ميده، والله بخدا هيچ طوریتون هم نميشه. همش استريل، همش مادام كوری، همش پاستور، الكل، پرمگنات پتاسيم، خانوم دكتر، آقای دكتر، سمينار، كنفرانس ... پس كی زندگی؟! پس كی عاشقی؟! كی هم‌قد و هم‌وزن شدن با سوپور سر كوچه؟! كی دوباره همون مريم دماغو، بهرام دراز، مهرداد گوريل، الناز گوزو شدن؟!
.................
.................
.................

ای بابا من نميدونم چرا سر صبح شنبه‌ای سگ شدم و پاچه‌ی اين دكترهای بيچاره رو گرفتم؟! برای خوردن يا نخوردن يه قرص ببين كه به كجاها رفتم و اومدم. اين دكترهای مادر مُرده، كم دردسر و بدبختی دارند، اينجا هم كه ميان تا دل‌شون باز بشه يكی مثل من پيدا ميشه و تموم دِق و دلی زندگی‌ش رو سر اونها خالی ميكنه. دكترهای ديگه رو كاری ندارم ولی ميدونم اونهايی كه خواننده‌ی اينجا هستند اونقدر خوب هستند كه گزافه‌گوی‌های يه روز سرد زمستونی من رو ببخشند.

January 01, 2009

مــاه تلـخ

از صبح کله‌ی سحر تا بوق شب که سر کار هستم، اون موقع هم که میام خونه هیچگونه دسترسی و کنترلی روی تلویزیون ندارم. همه‌ی لحظات و کانال‌های مختلف به تسخیر اعضاء محترم خانواده دراومده! خب البته من هم اصلاً آدم تلویزیونی نیستم. مامانم که بطور دائم و 24 ساعته، کانال مزخرف حمید شب‌خیز رو نگاه میکنه. من نمی‌دونم چه سَر و سِری داره با این حمید خان شب‌خیز! اونقدر به این کانال علاقه داره که دیگه دارم یه جورایی بهش مشکوک میشم. بعضی وقتها هم که این شب‌خیز می‌خنده و دستی تکون میده چنان غیرتی میشم که اگر دَم دستم بود قطعاً یه خونی می‌ریختم! داداش کوچیکه هم که دو ساله نمی‌دونم از این کانال‌های موزیک عربی چی میخواد که وقت و بی‌وقت، تلویزیون رو روی اون کانال‌ها قرار میده. اونا هم که لامصب‌ها همچین ضجه و ناله می‌کنند که انگاری هر شب عزاداری میکنند و ننه باباشون می‌میرند. من نمی‌دونم چرا این کانال عربی‌هایی که ما داریم یه نصفه رقص معروف عربی و خانومهای خوشگل رو پخش نمی‌کنه تا دل من بچه یتیم هم شاد بشه! مامان بزرگه هم که هرازگاهی میاد خونه‌ی ما و نوکرش هم هستم، چنان علاقه‌ی به کانال 5 و بخصوص اخبار استان و شهرستان‌ها داره که گویا گمشده‌ی اونهم توی یکی از در و دهات اطراف تهرانه که وقتی این اخبار پخش میشه کسی تخم نمیکنه بره سمت کنترل تلویزیون!

دیشب وقتی که دیدم هیچ کس حواسش به تلویزیون و ماهواره نیست، بصورت پارتیزانی شیرجه رفتم سمت تلویزیون و بعد از رفتن سینه‌خیز و عبور از موانع و میدان مین، یه فیلم برداشتم و بدون اینکه اسم و مشخصاتش رو ببینم چپوندمش توی دستگاه DVD و معتادین به برنامه‌های ماهواره و تی‌وی وقتی فهمیدند که دیگه چایی و ظرف تخمه رو گذاشته بودم کنار دستم و فیلم هم شروع شده بود. بعد از اینکه فیلم رو دیدم اومدم پای اینترنت و کورمال کورمال نقدهایی رو که در رابطه با این فیلم شده بود خوندم. اصولاً بعد از دیدن هر فیلم و خوندن هر کتابی، حتماً در رابطه‌اش توی اینترنت دنبال نقدهاش می‌گردم و خب حتماً اینکار رو هم بعد از دیدن و خوندن انجام میدم تا نقطه نظرات دیگران تاثیر چندانی روی نگرش و دید من نداشته باشه.

وقتی با زندگی رومن پولانسکی کارگردانی که از پدری روسی و مادری لهستانی–یهودی که در پاریس بدنیا اومد و در سه سالگی به لهستان رفت و در منطقه یهودی‌نشین ساکن شد آشنا شدم و فهمیدم که مادرش در اردوگاه نازی‌ها کشته شد و همسرش توسط گروه شیطان‌پرست‌ها مثله و به قتل رسید و خودش هم وقتی توی آمریکا بود به یه دختر بچه‌ی ۱۳ ساله تجاوز کرد، دیگه تعجب نکردم که چرا فیلم ماه تلخ Bitter Moon رو ساخته.

ماه تلخ عینهو این بادوم نامردها، تلخ تلخ بود. زهر مار بود. اعصاب خردکن بود و خب وقتی فهمیدم کارگردانش چنان گذشته‌ی داشته دیگه تعجب نکردم. فیلم محصول سال ۱۹۹۲ هست و خب از دید من تحفه‌ی چندانی نیست که اگر هم ندیدنش خودتون رو در دادگاه وجدان‌تون محاکمه کنید. والله بخدا مایی که سر سفره پدر مادرمون غذا خوردیم و والدین‌مون مال یه مملکت و یه فرهنگ و یه زبون هستند و از همون روز اول هم توی سرزمین مادری زندگی کردیم و هیچ وقت توی اردوگاه و زندان و بازداشتگاه نبودیم و تا به این سن که رسیدیم نه به کسی تجاوز کردیم و نه اجازه دادیم حتی کسی انگشت‌مون کنه! چه پـُخی شدیم و چه گلی به سر این اجتماع زدیم که حالا پولانسکی بزنه که ننه‌ش مال یه ور دنیا و باباش مال اون یکی سر دنیاست و یکی‌شون رو کشتن و اون یکی رو کردن و بعدش هم که خودش خفت دختر بچه‌ی بیگناه سیزده ساله رو میگیره و همین عامل باعث میشه که از آمریکا فرار کنه؟!

مـاه تلـخ، تلخ بود و تیره و تاریک و مجموعه‌ای از بیماریهای سادیسم و مازوخیسم و تنهایی که شاید case study خوبی باشه برای روانپزشکان و روانکاوان و این تیپ اصناف و گروه‌های اجتماعی.

December 30, 2008

...

k1-sea.jpg
قول بده كه خواهی آمد
اما هرگز نيا
اگر بيايی
همه چيز خراب می‌شود
ديگر نمی‌توانم
اينگونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده‌ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن‌ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايی
من چشم به راه چه كسی بمانم؟

رسـول يونـان

December 29, 2008

پونزده مهــر

انقلاب كه شد، عمو جون 53 سالش بود. مجرد، پولدار، بدون دين و ايمون درست و حسابی، تنها، خرافاتی و مشكوك. خب اون موقع من كوچكتر از اونی بودم كه بخوام اين خصلت‌های شخصيتی رو توی وجود چنين آدمی كشف كنم. اينها رو بابا می‌گفت كه برادرش بود و هيچ‌وقت هم ميون‌شون با هم خوب نشد. عمو پنج سال بزرگتر از بابا بود. ديوار خونه‌ی ما و عمو چسبيده بود بهم. از همون موقع كه خيلی‌ كوچيك بودم وقتی مامان غذا درست می‌كرد، سهم عمو رو هم ميذاشت توی يه سينی فلزی طوسی رنگ و منهم مسئول بردن غذا به خونه‌‌ی عمو بودم.

عمو جون، آدم تند و بداخلاقی بود ولی مهربون بود، حداقل با من كه خيلی مهربون بود. آبنبات كشی و قطاب و باقلوا و سوهانش هميشه براه بود. منهم از وقتی كه تونستم كتاب‌ بخونم هميشه خودم رو توی اطاق عمو می‌ديدم. يادم رفته بود بگم، كتابخون حرفه‌ای هم بود. يه خونه‌ی خيلی بزرگ داشت از اين خونه قديمی‌ها كه دور تا دور حياط، اطاق‌های جورواجور بود و وسط حياط هم يه حوض بزرگ. يه سمتش توالت و انباری بود و دقيقاً زير پله‌هايی كه حياط رو وصل می‌كرد به ايون، يه زيرزمين با پله‌های بلند سنگی كه من هيچ‌وقت نفهميدم توی اون زيرزمين چی ميگذره. ظاهراً اختلاف بابا و عمو هم از همين خونه شروع شد. آقا جون كه مُرد، فقط همين دو تا پسر رو داشت. البته كلی مال و اموال و ارث و ميراث از خودش بجا گذاشت ولی نميدونم اين خونه‌ چی بود و چی داشت كه باعث شد بين بابا و عمويی كه تا اون موقع برادری‌شون هميشه زبونزد خاص و عام بود اينجوری شكرآب بشه.

داشتم می‌گفتم، دور تا دور حياط اطاق‌ بود. در دو تا از اطاق‌ها بعد از فوت آقا جون برای هميشه بسته شد. بابام می‌گفت يه سری وسايل خنزر پنزره كه به درد هيچ كسی نمی‌خوره ولی عمو دلش نميومد كه اونها رو بريزه بيرون، می‌گفت: يادگار آقا جونه، بهمين خاطر در اون اطاق‌ها رو بست و رفت توی دو تا اطاق تودرتو نشست. يه اطاق پُر از كتاب و يه اطاق هم سماوری كه هميشه قُل‌قُل می‌كرد و لحاف تشكی كه هميشه پخش زمين بود و راديويی كه هميشه روشن بود و عمو جون هم هيچ‌وقتی بهش گوش نميداد. سر در ورودی هر اطاقی هم يه چشم‌زخم بود. يه سری اسفند كه از توی چند رشته نخ گذشته بودند بالای طاقچه ميخ شده بودند به ديوار و معمولاً هم يه عود روشن بود.

وظيفه‌ی بردن غذا برای عمو و علاقه‌ی من به خوندن كتاب، باعث شد كه من عزيز دُردونه‌ی عمو بشم. هر وقت می‌خواستم برم خونه‌‌ش و بابا هم خونه بود حس می‌كردم از رفتن من به اونجا خيلی خوشش نمياد. زير لب يه چيزهايی می‌گفت كه هيچ‌وقت نفهميدم چی ميگه ولی اون چشم غُره‌هايی كه به مامان ميرفت همه حاكی از اون بود كه دوست نداره من برم اونجا. هر چی كه بابام دوست نداشت، عمو دوست داشت كه من لا‌به‌لای كتاب‌هاش پرسه بزنم و چه دنيای شيرينی داشت اون كتاب‌ها. هر چند كمتر پيش ميومد كه كتابی مناسب سن و سال من باشه.

علاقه‌ی عمو به تاريخ و تمدن و اعتقادات كشورهای قديمی مثل چين و يونان و هندوستان خيلی زياد بود و هميشه از همينجور كتابها می‌خوند. بعضی وقتها كه سر كيف بود جملاتی كه از ديد خودش قشنگ و جالب بود رو برای منهم بلند بلند ميخوند. هميشه هم يه سری كاغذهای پاره و پوره قديمی لابه‌لای كتاب‌هاش بود كه روی كاغذ‌ها يه سری اعلايم و حروف نامفهوم نوشته شده بود.

جای خوبی بود اون محله‌‌ی كه زندگی می‌كرديم. يكی از محله‌های قديمی تهرون. سرآسياب دولاب. اون موقع خيلی از زمين‌های اطراف، صيفی‌كاری بود. سبزی و كاهو و هندونه و طالبی و خيار و گوجه همون پشت خونه‌ها كاشته ميشد. به فاصله‌ی چهار تا كوچه اينور اونور از خونه، نونوايی بربری و سنگك و تافتون و سر كوچه‌ی خودمون هم كه بقالی مش ابراهيم بود. حموم نمره و عمومی هم كه بَر خيابون اصلی بود و خب اين از ديد اهالی يعنی اينجا ميتونه بهترين جا برای زندگی باشه. نميدونم اين دو تا برادر چيكار كرده بودند كه توی محل وجهه خوبی نداشتند. بخصوص عمو جون. پشت سرش همه‌ی اهالی و در و همسايه‌ها يه چيزهايی می‌گفتند ولی من دوست نداشتم بشنوم حرفهای چرت و پرت‌شون رو. معمولاً هر وقت كه از كنار يكی از همسايه‌ها رد ميشدم با ديدن من شروع به پچ‌پچ می‌كردند و خب اسم عمو هم چسبيده بود به همين چيزها. عمويی كه بنا به گفته‌ی همه‌ی اهل محل آدم مرموزی بود و بواسطه‌ی اخلاق گـُه‌ش هيچ كس جرات نمی‌كرد در خونه‌ش رو بزنه، اونقدر با من خوب بود كه كمتر روزی پيش ميومد بهش سر نزنم و براش غذا نبرم.

k1-House.JPG برای برادرزاده عزيزدُردونه، ورود به همه جای خونه‌ی بزرگ و قديمی عمو، آزاد بود بجز يكی از اطاق‌ها كه فقط مختص خود عمو جون بود. اطاقی ته حياط، چسبيده به راه‌پله‌هايی كه ميرفت برای پشت بوم. زير يه درخت گردوی خيلی بلند كه شيشه‌های اطاق هم با يه سری روزنامه‌های قديمی كه ديگه رنگ و روش به زردی ميزد پوشيده شده بود. نمی‌دونم توی اون اطاق چی بود كه چند باری هم كه خواستم توش سَركی بكشم، عمو خيلی زود در اطاق رو بست. چند وقتی هم بود كه سر و كله‌ی پنج تا گربه توی خونه‌ی عمو پيدا شده بود. تا اونجايی كه يادم بود عمو آدم حيوون دوستی نبود ولی نميدونم چی شد كه اون گربه‌ها پاشون به خونه عمو باز شد. گربه‌هايی كه هميشه‌ی خدا جلوی در اطاق ممنوعه ولو بودند. تابستون‌ها فكر می‌كردم بخاطر اينكه اونجا زير درخت گردو و سايه است گربه‌ها ميرن و ولو ميشن ولی بعد‌ها ديدم اون گربه‌ها تموم زمستون و تابستون و پاييز و بهار همونجا چـُرت ميزنند و كاری به آفتاب و سايه ندارند. هر چند چرت كه نه، يه جورايی انگار گوش به زنگ بودند تا يكی نزديك اطاق بشه و اونها همه‌ی موهای بدن‌شون رو سيخ كنند و بُراق بشن توی چشم اون طرف.

گربه‌ها رو دوست نداشتم. خش‌خش برگهای درخت گردويی رو كه توی پاييز پخش زمين ميشد رو دوست نداشتم. صدای قارقار كلاغ‌ها توی عصرهای دلگير پاييز بدجوری ترس و وحشت رو به جونم می‌‌نداخت، ولی عمو جون و كتابها رو اونقدر دوست داشتم كه هميشه غلبه می‌كرد بر اون ترس بی‌دليل. هميشه فكر می‌كردم عمو هيچ‌وقت ازدواج نكرده ولی بزرگتر كه شدم فهميدم عمو سالهای قبل يكبار وقتی كه خيلی جوون بود و قبل از اينكه چهار سال بره هندوستان ازدواج كرده بود ولی نميدونم چی شده بود كه زنش ازش جدا شده بود. يعنی نميدونم كه دروغ بود باز هم يه چيزهايی از در و همسايه‌ها شنيده بودم ولی نمی‌خواستم باور كنم. خـُل و چـِل خودشون بودند و هفت جد و آبادشون!

برخلاف اطاقی كه هميشه درش بسته و كليدش فقط توی جيب عمو بود در زيرزمين هميشه باز باز بود ولی هيچ‌وقت جرات نكرده بودم پا به اون زيرزمين تاريك بذارم تا اينكه يه روز ظهر كه از مدرسه بخونه برگشتم و قبل از اينكه روپوش و لباس‌هام رو دربيارم، مامانم مثل هر روز سينی غذا رو داد دستم. مثل هميشه وقتی كه وسط حياط رسيدم، با صدای بلند گفتم:
سلام عمـو جون، نهارت رو آوردم.

می‌دونستم هر جائيكه باشه جواب سلامم رو خيلی زود ميده حتی اگه توی توالت باشه. مثل هميشه ظرف غذا رو گذاشتم جلوی ايوون اطاقش و دو سه بار گفتم:
عمو جون، عمو جون، كجايی عمو جون؟!

هيچ صدايی نيومد. سابقه نداشت اين موقع از روز خونه نباشه. كمتر بيرون می‌رفت، دو سه تا دوست و رفيق داشت كه سر و وضع‌شون عينهو قلندرها بود كه بعضی وقتها اونها ميومدند پيش‌ش ولی اونها هم هيچ وقتی صلاة‌ ظهر نمیومدند بلكه چند باری هم كه ديده بودم‌شون، شب و هوا تاريك بود كه اومده بودند و همه‌شون توی اون اطاق ممنوعه با هم گرم گرفته بودند.

از پله‌ها رفتم بالا و دو تا اطاق تودرتو رو نگاه كردم، مثل هميشه رختخوابش پهن زمين و راديو روشن و سماور هم جوش‌جوش بود و اين يعنی عمو همينجاست. توی اون يكی اطاق هم دو سه كتاب باز و پخش زمين بود. اطاق كمی ريخت و پاش بود. يه سری كاغذهای قديمی هم اينور اونور ريخته شده بود. انگار كسی خيلی عجولانه دنبال چيزی ميگشته ولی هيچ خبری از عمو نبود. رفتم اونور حياط و قبل از اينكه نزديك همون اطاق مرموز بشم ديدم قفل روی دره و اطاق بسته است. برگشتم و نشستم لب ايوون. پاهام رو آويزون كردم و يه تيكه از نون سنگك رو كـَندم و گوشت‌كوبيده و سبزی رو گذاشتم وسطش و به سختی قورتش دادم رفت پايين. صدای اذان ظهر پيچيد توی محله.

كلاغ‌های روی درخت گردو، خونه رو گذاشته بودند روی سرشون. نميدونم امروز چه مرگ‌شون شده بود. هميشه وقتی كه يكی از بچه كلاغ‌ها از بالای درخت ميوفتاد پايين و ميمرد، اينجوری همه‌شون با هم سر و صدا می‌كردند ولی از اونجايی كه من نشسته بودم، زير درخت گردو كاملاً معلوم بود، بغير از برگ‌های خزون كرده‌ی درخت هيچ چيز ديگه‌ای روی زمين نبود. در حاليكه زل زده بودم به اطاقِ هميشه بسته و به فكر عمو بودم كه ببينم كجا رفته، متوجه شدم كه گربه‌های جلوی اطاق نيستند. سابقه نداشت. يهويی صدای ميــوی كشدار گربه سياهه كه هميشه از اينكه بخوام چشم‌هاش رو نگاه كنم وحشت داشتم اومد. سرم رو كه برگردوندم ديدم جلوی زيرزمينه. گربه سياهه اونجا بود ولی هيچ خبری از بقيه گربه‌ها نبود. در حاليكه هيچ كسی اوون دور و بر نبود ولی گربه سياهه همون حالتی رو داشت كه انگار كسی ميخواد نزديكش بشه. براق شده بود و زل زده بود به من.

پس عمو كجاست؟! قارقار بی‌موقع كلاغ‌ها دوباره ترس رو ريخت توی دلم. از جام بلند شدم كه برم خونه. ترسيده بودم ولی دوباره برگشتم. بوی نون سنگك و آبگوشت ميومد. عمو خيلی آبگوشت دوست داشت. خش‌خش برگها يادم انداخت كه چند روزيه كه پاييز رسيده. پس اين عمو كجاست؟! رسيدم كنار حوضی كه آبش ديگه سبز تيره شده بود، نميدونم ماهی قرمزهايی كه از عيد پارسال توی حوض بودند چی شده بودند، يادمه تا ديروز هم توی حوض بودند. ترسيدم. دوباره صدا كردم:
عمـو جون .... عمو كجايی؟!

اينبار ديگه صدام ميلرزيد. توی اطاق‌ها كه نبود. اطاق ممنوعه هم كه درش قفل بود. در توالت باز و همراه با هر وزش بادی صدای خشك و ناله‌ مانندش بگوش ميرسيد. مدتی‌ها بود كه قرار بود صدای ناله‌ی در توالت رو درست كنه ولی هر بار ... آهان، تنها جايی كه می‌تونست رفته باشه زيرزمين بود.

به محض اينكه پام رو گذاشتم روی پله‌های زيرزمين بوی ناء خورد توی صورتم. زيرزمين نمور بود و تاريك. كورمال كورمال روی ديوار دست كشيدم تا شايد كليد برق رو پيدا كنم. دستم به چيز لزجی خورد و ناخودآگاه دادی زدم. لمس اون چيز لزجِ نامعلوم حس بدی بهم داد. همه‌ی موهای تنم سيخ شده بود. هنوز صدای قارقار كلا‌غ‌ها ميومد. انگاری بيشتر هم شده بود. پله‌ها رو تا آخر اومدم پايين. شمردم. يك، دو، سه، چهار ... يازده، دوازده، سيزده. دقيقاً سيزده‌ تا پله بود. برگشتم و بالای پله‌ها رو نگاه كردم هوای بيرون روشن بود ولی توی زير زمين ظلمات بود. گربه سياهه رو ديدم كه از اون بالا زل زده بود و من رو نگاه می‌كرد. حالا ديگه ميـو ميـو نمی‌كرد كه داشت ضجه ميزد. خودش رو ميماليد به در چوبی زيرزمين. برگشتم و رفتم جلوتر. بوی ناء‌ی زيرزمين و هوای گرفته، نَفس كشيدن رو برام سخت كرده بود. ترس همه‌ی وجودم رو گرفته بود. حس عجيبی داشتم. چشم چشم رو نميديد. موقعيت خودم رو نمی‌دونستم. يه كمی كه صبر كردم چشمم با محيط آشنا شد. با دست راستم دونه‌های عرقی كه روی پيشونيم نشسته بود رو پاك كردم. ياد حرف همسايه‌ها و اهالی محل افتادم. هميشه از رمل و اسطرلاب و گنج و نقشه حرف ميزدند. هميشه اسم عمو گره خورده بود به اين واژه‌ها. تار عنكبوتی كه از سقف آويزون بود وقتی افتاد روی صورتم دوباره جيغ كشيدم. دهنم خشك شده بود. خودم حس می‌كردم كه چشم‌هام داره از حدقه ميزنه بيرون.

تيله‌های نورانی‌ی اون ته زيرزمين معلوم بود. چند تا گوله كوچولوی نورانی. اينها چی هستند؟! يك، دو، سه، چهار، پنج، شيش، هفت و هشت تا. انگار هشت تا تيله‌ زل زده بودند و داشتند من رو نگاه می‌كرد. صدای قارقار كلاغ‌ها ميومد. ياد چشم‌ها و ضجه‌های گربه سياهه افتادم. امروز چرا ماهی‌های حوض نبودند؟! انگاری جادو شده بودم. ديگه دست خودم نبود. همينجوری غير ارادی جلوتر می‌رفتم. حالا ديگه می‌تونستم بوی خون رو از بوی ناء تشخيص بدم. تكيه داده بودم به ديوار نمور زيرزمين. آروم آروم قدم برمی‌داشتم. يه دفعه حس كردم پام رفت روی يه چيز نرم و لزج. توی همون تاريكی هم تونستم تشخصي بدم. بچه كلاغ بود. بچه كلاغ، اونهم اينجا؟! خون همه‌ی زمين رو پوشونده بود. خدای من چی می‌ديدم؟! سر تا چهار تا گربه سفيده بـُريده شده بود و كله‌های هر كدوم‌شون در حاليكه چشم‌هاشون باز مونده بود و داشتند من رو نگاه می‌كردند يه طرفی افتاده بود. ياد اون كتابی كه عمو چند وقت پيش در رابطه با تاريخ و اعتقادات چينی ميخوند افتادم. همون جايی كه عمو رو كرد به من و در حاليكه داشت چايی‌ش رو هُورتی سر می‌كشيد گفت:

چينی‌های باستان معتقدند هر وقت كه پونزده روز از پاييز گذشت، اگر سر چهار تا گربه‌ی ماده‌ی دو ساله‌ی سفيد رو بـبـُری و توی يه جای تاريك دفن كنی، صاحب اون گربه‌ها به خوشبختی و عمر طولانی ميرسه.

امروز پونردهم مهر بود.

زمستون همون سال، توی تهرون برف خيلی سنگينی اومد. می‌گفتند توی پنجاه سال اخير بی‌سابقه بوده. توی يكی از همون روزهای سرد چهله بزرگه، يه روز سر صلاة ظهر، موقعی كه عمو داشت برفِ پشت بوم رو پارو می‌كرد، پاش ليز خورد و از اون بالا افتاد توی حياط، دقيقاً جلوی در زيرمين و جابجا مـُرد.

************************************
************************************

پـايـان
كيــوان
هفتم/دی/هشتاد و هفت

December 27, 2008

تولدی ديگـر

K1-US.JPG ديشب وقتی يادم افتاد از مامانم بپرسم كه ديگه خيلی دير شده بود و اونهم خوابيده بود ولی فكر كنم اگه تاريخ رو به سی و اندی سال پيش برگردونيم، توی چنين روزی و همين دَم‌دمای صبح زود كه توی تهران هم برف سنگينی اومده بود، من ديگه طاقت نياوردم و برای تجربه يه محيط و زندگی جديدتر پا به اين دنيا گذاشتم.

هنوز انقلاب نشده بود و رژيم ظالم و ستم‌شاهی و خونخوار و دژخيم و پدر سوخته و توله سگ و مادر فلان پهلوی بر مسند حكومت بود و همزمانی تولد من با ميلاد مسيح قطعاً می‌تونست يه همزمانی فرخنده باشه. بهرحال مسيح، هم پيغمبر خدا بود و هم انسانی وارسته.

اروپا و آمريكا كه نرفته بودم ولی توی تلويزيون‌‌های سياه و سفيد اون موقع ديده بودم كه توی همچين روزهايی پاپا نوئل مياد و برای بچه‌های خوب، كادوهای رنگی و خوشگل مياره. بنا به اون چيزی كه اطرافين و دور و بری‌هام میگن، من هميشه بچه‌‌ی خيلی خوبی بودم و هيچ‌وقت دست توی دماغم نكردم و توی جام جيش نمی‌كردم و ناخن‌هام رو هم هيچ‌وقت نخوردم ولی راستش هيچ وقت پاپا نوئل نيومد و من سالهاست كه منتظرم.

هنوز هم وقتی صبح‌های زمستون از خواب بيدار ميشم ميام پشت پنجره تا رد سورتمه و دو تا گوزن رو ببينم ولی هيچ‌وقت اين رويای شيرين‌م به حقيقت نپيوست و الان كه فكر می‌كنم می‌بينم در كنار تمام مسايل فرهنگی و اجتماعی و سياسی كه باعث ميشه پاپا نوئل به گور هفت جد و آبادش بخنده كه بخواد بياد اين ورها، خونه‌ی ما اصلاً دودكشی نداشته كه پاپا نوئل از اونجا بخواد بياد تو.

و اينجوری شد كه من دوباره بدنيا اومدم و يكسال گـُنده‌تر شدم.

Powered by
Movable Type 3.2